بازگشت به سخن تاریخ|ویژه نامه ها|کتابخانه های دیجیتال|پایگاههای اینترنتی|کتاب شناسی|معرفی کتاب|پایان نامه ها|مقالات دیگر|مقالات گروه|صفحه اصلی ویژه نامه
مقالات تحلیلی
ريشه‏ هاى فرهنگى، سياسى و اجتماعى قيام امام حسين عليه ‏السلام
حكم لبس السواد
درباره منابع تاریخ عاشورا
بررسی مستندات نظریه شهادت طلبی امام حسین(ع) در لهوف
حسین شناسی ما و حسین شناسی امویان
جایگاه مذاکره با دشمن در قیام امام حسین (ع)؛ نقدی بر دیدگاه محمد سروش محلاتی
سامان نیرنگ چشم اندازی به ساختار فرهنگی ـ سیاسی کوفه در آستانه قیام عاشورا
بستر تاریخى مفاهیم سیاسى - اجتماعى حادثه‏ى کربلا
نقدی بر آخرین سخن امام حسین(ع) با شَمِر
بازخوانی چند گزارش عاشورایی بر اساس بسترشناسی حوادث قیام
گفت و گو با نظام سلطه در سيره امام حسين(ع)(بخش دوم)
گفت و گو با نظام سلطه در سيره امام حسين(ع)(بخش اول)
راز جاودانگی قیام عاشورا در مقایسه با دیگر قیام ها
بستر تاریخی عزاداری امام حسین (ع) در اهل سنت
رابطه تکلیف و توانایی در نهضت عاشورا
آسیب شناسی عزاداری عاشورا
نقش زمان و مکان و مقتضیات آنها در بررسی گزارش‌های عاشورایی
هدف قيام امام حسين از زبان امام
عزاداري امام حسين عليه السلام در محضر امامان شيعه عليهم السلام
کتاب زندگانی حضرت ابالفضل العباس (ع)
نقش آفرینی حضرت عباس(علیه السلام) در حماسه عاشورا
علت عدم حضور سليمان بن صرد در کربلا
بازخوانی رزم نوجوان ماه‌رو در کربلا
جريان شناسي تاريخي رويكرد و قرائت حماسي ـ اسطوره‌اي از واقعة عاشورا
عزادارى، سنت يا بدعت؟
تاريخ عزادارى براى امام حسين(عليه السلام)
محمد بن حنفيه و قيام کربلا
چرا امام حسين(ع) به روزگار حکومت معاويه قيام نکرد
مسئله آب در کربلا
امام حسين عليه السلام و حکومت ديني
عزت طلبى در نهضت امام حسين(ع)
چرا امام حسين(ع) به روزگار حکومت معاويه قيام نکرد
قيام عاشورا: بايدها و پيامدها
جزئیات اخبار شهادت امام حسین در منابع کهن
عاشورا در آينه آمار و ارقام
از مرثيه تا تعزيه (بازخوانى تاريخى - هنرى تعزيه)
عزاداري امام حسين عليه السلام در محضر امامان شيعه عليهم السلام
بازخوانيِ چند حديث مشهور درباره عاشورا
عاشورا در آينه آمار و ارقام
عزادارى، سنت يا بدعت؟
بستر تاريخي‌ عزاداري امام حسين(ع)‌ در اهل‌ سنت‌
عوامل و انگيزه هاي تحريف در تاريخ عاشورا- بخش اول
عنصر آزادگي در نهضت حسيني
عبدالله بن جعفر و قيام كربلا
شهيد مطهري، پيامهاي عاشورا و خطر تحريف، مروري دوباره
شبهه زدايي از قيام امام حسين
زمينه هاي اجتماعي واقعه عاشورا
چرا امام حسين در روزگار معاويه قيام نکرد؟
جزئیات اخبار شهادت امام حسین در منابع کهن
نهضت عاشورا، پيام ها و پيامدها
پژوهشى درباره نام، سن و كيفيّت شهادت طفل شيرخوار امام حسين(ع)
فلسفه قيام عاشورا
قيام حسيني و عبدالله بن عباس
عوامل و انگيزه هاي تحريف در تاريخ عاشورا- بخش اول
پژوهشي درباره فرجام و محل دفن سر مطهر امام حسين(ع) و سرهاي ديگر شهدا
عنصر آزادگي در نهضت حسيني
شهيد مطهري، پيامهاي عاشورا و خطر تحريف، مروري دوباره
شبهه زدايي از قيام امام حسين
روي کردي هدف شناختي به نهضت عاشورا (نقد ديدگاه ها)
تحريفات عاشورا در مكتب تاريخ‏ نگارى شام
پژوهشى در اربعين حسينى(عليه السلام)
بن مايه ها و درون مايه هاي رخداد عاشورا (بررسي تاريخي)
از عاشوراي حماسه تا عاشوراي مرثيه
علت عدم حضور سليمان بن صرد در کربلا
روي کردي هدف شناختي به نهضت عاشورا (نقد ديدگاه ها)
بازخوانی رزم نوجوان ماه‌رو در کربلا
زمينه هاي اجتماعي واقعه عاشورا
پربازدید ترین مطالب
کتابشناسی امام حسن عسکری(ع) ( 4749 )
آثار منسوب به امام صادق (ع) ( 3946 )
زندگينامه حجت الاسلام و المسلمین ناصر باقری بیدهندی ( 3566 )
تعامل امام عسکری(ع) با فرقه‌ها و جریان‌های شیعی ( 3562 )
فهرست جلسات بررسی تاریخ کلام امامیه در عصر حضور ائمه (ع) ( 3533 )
رفتار سیاسی امیرمؤمنان (ع) و پاسخی به پرسش ها و اشکالات ( 3157 )
ماجرای عقیم بودن امام حسن عسکری(ع) ( 3023 )
جایگاه غدیر در سقیفه ( 2909 )
نکات اصلی و کلیدی در مطالعات غدیر شناسی ( 2776 )
آنه ماری شمیل و کتاب محمد رسول خدا (ص) ( 2774 )


  چاپ        ارسال به دوست


مقالات متفرقه تاریخی


ريشه‏ هاى فرهنگى، سياسى و اجتماعى قيام امام حسين عليه ‏السلام


درآمد


جريان قانون عليت در حوادث و پديده ‏هاى سياسى و اجتماعى همانند جريان آن در پديده ‏هاى فيزيكى، امرى مسلّم و تشكيك ‏ناپذير است. البته كشف علل پديده ها، اعم از طبيعى و انسانى، كارى بس مهم و دشوار است، اما اين كار در حوادث اجتماعى به دلايلى، ظريف‏تر و دقيق‏تر است كه به برخى از آن‏ها اشاره مى ‏شود:


الف. حوادث اجتماعى ريشه در آرمان‏ها و خواسته‏ هاى بشر دارند و چون اين خواسته ‏ها به طور مستقيم در تصرف و تجربه پژوهشگران قرار نمى‏ گيرند، اهداف و منويّات بازيگران صحنه يك حادثه اجتماعى، به راحتى در دسترس ناظران آن حوادث قرار نمى‏ گيرند. از اين‏رو، نيازمند كاوش نسل‏ هاى متعدد مى ‏باشند و چه بسا كه هيچ‏گاه اين عوامل به طور كامل كشف نگردند.


ب. بسيارى از حوادث اجتماعى، به ويژه حوادث اعتراض‏آميز و پرخاشگرانه، در واكنش به اوضاع و شرايط نامطلوب حاكم بر جامعه صورت گرفته است؛ شرايطى كه معمولاً بخشى از آن‏ها با مسائل فرهنگى، اقتصادى و سياسى مربوط مى‏شود و چون جريان اين امور در طول زمان و با سياست‏هاى خاصى ـ و معمولاً اعلام نشده ـ همراه است، در مقايسه با پديده‏ هاى فيزيكى از پيچيدگى بيش‏ترى برخوردارند. در نتيجه، كشف اين سنخ از عوامل و علل كه در پيدايش حوادث اجتماعى نقش عمده‏ اى ايفا مى‏ كنند، كار ظريف و دشوارى است.


ج. گاهى علل و زمينه‏هاى پيدايش يك رويداد اجتماعى به قدرى متنوع و زياد است كه تحديد و تعيين آن‏ها به طور مشخص تقريبا غيرممكن مى‏نمايد. براى روشن شدن اين مطلب كافى است مجموعه‏اى از حوادث مشابه را در نظر آوريم؛ مثلاً يك انقلاب و حركت اصلاحى ممكن است به دليل فشارهاى اقتصادى و يا مسائل سياسى، فرهنگى و يا تحت تأثير عامل نژادى و قومى و يا مجموعه‏اى از اين عوامل به وجود آيد.


علاوه بر اين، در مواردى، شرايط اقليمى و حوادث طبيعى و انسانى جنبى، نسبت به روند يك حادثه سازگار يا ناسازگار، شتاب دهنده يا كند كننده بوده و نيز هوش و ادراك شخصى بازيگران يك صحنه، در كمّ و كيف شكل‏گيرى پديده‏هاى انسانى نقش آفرين مى‏باشند. تنوع اين عوامل، مسأله‏اى است كه قانونمند كردن دقيق پديده‏هاى انسانى را با مشكل مواجه مى‏سازد.


ويژگى حوادث تاريخى


علاوه بر جهات سه‏گانه مزبور، كه از مشكلات تحقيق در علوم انسانى به شمار مى‏رود، در خصوص حوادث تاريخى مطلب ديگرى نيز رخ مى‏نماياند و آن مسأله منابع و مآخذ و صحّت و سقم آن‏هاست كه تحليل و بررسى همه جوانب يك حادثه از جمله عوامل و زمينه‏هاى پيدايش آن را با دشوارى مواجه مى‏سازد.


با توجه به آنچه ذكر شد، در تحليل يك حادثه تاريخى ممكن است برخى از علل زمينه‏ساز به جاى علّت تامّه گرفته شود و يا برخى از عوامل مهم با انگيزه‏هاى خاص سياسى، مذهبى و... كم‏تر از آنچه هست نمايانده شود و يا اساسا ذكر نشود. از اين‏رو، تحقيق و بررسى و تحليل حوادث تاريخى، به طور مستمر، امرى لازم و بايسته است.


در اين فصل اجمالاً عوامل و زمينه‏هاى پيدايش نهضت عاشورا مورد بحث و بررسى قرار گرفته است؛ چه اين‏كه در اين‏باره مطالب گوناگونى ابراز شده است. برخى از محققان علت اصلى قيام امام حسين عليه‏السلام را دعوت مردم كوفه دانسته‏اند و برخى ديگر، درخواست بيعت يزيد از امام عليه‏السلام را مهم‏ترين عامل شمرده‏اند و برخى، انحرافات سياسى و فرهنگى را علت تامّه قيام عاشورا مى‏دانند و برخى عوامل قومى و قبيله‏اى را مطرح كرده‏اند. به هر حال، هر كس از زاويه خاصى به اين نهضت الهى نگريسته و مطالبى اظهار كرده است. البته همه محققان و نويسندگان تأثير عوامل مذكور را در پيدايش قيام حسينى قبول دارند و در اين جهت اختلافى نيست، اختلاف در ميزان تأثير و نقشى است كه هر يك از آن‏ها در پيدايش نهضت عاشورا داشته‏اند.


ريشه‏هاى تاريخى حادثه عاشورا


واقعيت اين است كه مهم‏ترين علّت قيام امام حسين عليه‏السلام تغيير ماهيت اسلام و دور شدن جامعه اسلامى از آرمان‏هاى بلندى بود كه بعثت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آن‏ها را به ارمغان آورده بود. هدف اصلى قيام، مسدود كردن رخنه و پركردن شكاف انحرافى بود كه در تفكر دينى از داستان سقيفه به بعد پديد آمده بود. ساير عوامل، علل زمينه‏ساز قيام عاشورا محسوب مى‏شوند.


قيام سالار شهيدان حضرت اباعبداللّه‏الحسين عليه‏السلام به عنوان بزرگ‏ترين حادثه تاريخ اسلام، پس از رحلت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و به عنوان يك انقلاب بزرگ اجتماعى، از حوادثى است كه زمينه‏هاى آن يك‏باره در سال 61 هجرى پيدا نشد، بلكه ريشه‏هاى آن را بايد در چند دهه پيش و در تحولات فرهنگى، سياسى و اجتماعى عصر خلفا جست‏وجو كرد.


آنچه پس از رحلت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در سقيفه بنى ساعده رخ داد، ريشه در حوادث عصر رسالت داشت و آن‏ها نيز به نوبه خود از حوادث پيش از اسلام ريشه مى‏گرفت. حادثه عاشورا نيز يكى از پيامدهاى تلخ سقيفه بنى‏ساعده بود. به عبارت ديگر، عاشورا حلقه‏اى از زنجيرهاى به هم پيوسته‏اى بود كه يك سر آن به سقيفه و سر ديگر آن به «كربلا» منتهى گرديد؛ چنان‏كه مهيار ديلمى در غديريّه خود مى‏گويد:





    اَضـالِيْلَ سـاقَتْ مُصـابَ‏الْحُسَيْن
    فَيَومَ السَّقيفَةِ يَابْنَ النَّبِىَّ
    وَ غَصْبُ اَبيكَ عَلى حَقِّهِ



    وَ مَا قَبلَ ذاكَ وَ مـا قَدْ تَلا
    طَرَّقَ يَوْمكَ فى كَربَلا
    وَ اُمِّكَ حَسَّنَ اَنْ تُقْتَلا(1)




و ابوذر غفارى در كنار كعبه فرمود: «اگر ولايت و امامت كسى را كه خداى سبحان او را مقدّم داشت مى‏پذيرفتيد؛ ولىّ خدا محروم و درمانده نمى‏ماند و هيچ واجبى از واجبات الهى ضايع نمى‏گرديد.»(2)


چنان‏كه ابن عباس به مردم بصره گفت: «اى امّتى كه در دين خود سرگردان شده‏ايد توجّه كنيد! اگر آن كس را كه خدا مقدّم داشته بود پيش انداخته، و آن كس را كه خداوند واپس زده عقب مى‏رانديد، و ولايت را در همان جايگاهى كه خداوند قرار داده مى‏نهاديد، هيچ نقصانى در ترتيب آنچه خداوند مقرّر فرموده بود پديد نمى‏آمد و دوستى از دوستان خدا فقير نمى‏گشت و [حتى] دو نفر در حكم خدا با هم اختلاف نمى‏كردند و هرگز افراد امّت درباره چيزى از كتاب خدا با هم درگير نمى‏شدند! پس بچشيد پيامد اين تفريط و كوتاهى خود را كه به دست خويش انجام داديد. به زودى آنان كه ستم كردند خواهند دانست كه به كدامين سرانجام دچار خواهند شد».(3)


سقيفه نيز به عنوان يك پديده اجتماعى، ناگهانى تحقق پيدا نكرد و ريشه‏هاى آن را بايد در عصر جاهليت و جريانات سياسى و اجتماعى عصر نبوّت جست‏وجو كرد. در حقيقت سقيفه پيامد بازگشت معيارها و ملاك‏هاى جاهلى بود.


از اين ديدگاه، همه بدبختى‏ها، انحراف‏ها و بدعت‏هايى كه متوجّه اسلام گرديد و همه ستم‏هايى كه بر اولياى خدا رفت، به سقيفه مى‏رسد و همه بدبختى‏هاى پس از هجرت به جريان‏هاى پيش از هجرت، و همه مشكلات پيش از هجرت به بعضى از بزرگان قريش منتهى مى‏شود كه منافقانه اظهار اسلام كردند. امام درباره اين عناصر فاسد در جامعه اسلامى و فرصت جويى آنان براى رجعت‏طلبى فرمودند:


«... مـا اَسْلَمُوا وَ لـكِنِ اسْتَسْلَمُوا وَ اَسَرُّوا الْكُفْرَ، فَلَمّا وَجَدُوا اَعْوانًا عَلَيْهِ اَظْهَرُوهُ»؛(4) اينان مسلمان نشدند، بلكه فقط تظاهر به مسلمانى كردند و كفر را در دل پنهان داشته‏اند و آن‏گاه كه يار و همدستانى يافتند كفر پنهان خويش را آشكار نمودند.


رويدادهاى پس از رحلت رسول خاتم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اين حقيقت را تأييد مى‏كند كه عوامل رجعت طلب، براى برگرداندن سنّت‏ها و عقايد دوران كهن با جدّيت تلاش كردند و عدّه‏اى از افراد ضعيف الايمان نيز به دليل سستى اعتقاد، با سكوت خويش زمينه را براى قدرت يابى گروه نخست فراهم نمودند و به تدريج جامعه اسلامى به تباهى كشيده شد.


البته اين ارتجاع دور از انتظار نبود؛ زيرا علاوه بر اين‏كه مشركان به طور كلّى در حجاز ريشه‏كن نشدند، تعدادى از صحابه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز با تظاهر به اسلام، ايمان واقعى به رسالت حضرت صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نياورده بودند. اصولاً در هر انقلاب فرهنگى، سياسى و اجتماعى چنين پديده‏اى قابل پيش‏بينى است؛ زيرا در هر نهضتى اوّلاً تحول اعتقادى ـ اخلاقى در افراد به كمال نمى‏رسد، ثانيا همه افراد، مشمول تحوّل نمى‏شوند. در نتيجه، هم بقاياى آثار اعتقادى ـ اخلاقى گذشته تا حدّى در فرد مؤمن باقى مى‏ماند و هم عناصر تحوّل‏ناپذير نقش ايفا مى‏كنند و زمينه بازگشت جامعه به نظام پيشين را فراهم مى‏نمايند.


بى توّجهى عدّه‏اى از مسلمانان صدر اسلام به جريان غديرخم و ولايت على عليه‏السلام و تشكيل سقيفه بنى‏ساعده، در واقع به همين علل بوده است. حضرت على عليه‏السلام پس از ماجراى سقيفه با قلبى محزون فرمودند: «هان! به هوش باشيد كه دست از ريسمان اطاعت بر گرفته‏ايد. و با تجديد رسوم جاهليت، دژ محكم الهى را در هم شكسته‏ايد... آگاه باشيد! كه پس از هجرت، [دوباره [همچون اعراب باديه‏نشين شده‏ايد، و بعد از اخوّت و برادرى و اتحاد و الفت، به احزاب مختلف تقسيم گشته‏ايد، از اسلام به نام آن اكتفا كرده‏ايد و از ايمان جز تصوّر و ترسيمى از آن چيزى نمى‏شناسيد... گويا مى‏خواهيد با هتك حريم الهى و نقض پيمانى كه خداوند آن را مرز قانون خويش در زمين و موجب امنيت مخلوقش قرار داده، اسلام را وارانه كنيد...!»(5)


تشديد جريان رجعت


وقتى مفسّر و مدافع قرآن كريم حضرت على بن‏ابيطالب عليه‏السلام از حق خود، يعنى حكومت، محروم و اهل‏بيت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مهجور شدند، جريان رجعت سرعت يافت و در طول بيست و پنج سال خلافت خلفاى سه گانه انحراف‏ها و بدعت‏هاى بسيارى پديد آمد. از اين‏رو، هنگامى كه حضرت على عليه‏السلام زعامت جامعه را پذيرفتند، اصلاحات داخلى را بر هر امر ديگرى ترجيح دادند. لكن جبهه نفاق در عصر خلفا، بخصوص زمان عثمان، و عناصر ناخالصى كه تحوّل در آن‏ها به كمال نرسيده بود و در پى قدرت و منصب بودند، در پرتو قدرت سياسى توانسته بودند قدرت اقتصادى و نظامى قابل توجّهى به دست آورند. به همين جهت با ايجاد جنگ‏هاى داخلى و مشكلات ديگر مانع اصلاحات على عليه‏السلام گرديدند.


با شهادت مظلومانه اميرالمؤمنين عليه‏السلام ، برنامه‏هاى اصلاحى آن رادمرد الهى ناتمام ماند. با استيلاى بنى‏اميّه بر جهان اسلام، جبهه نفاق با قدرت بيش‏ترى جامعه را به سوى انحطاط و تباهى سوق داد، و در اواخر حكومت معاوية بن ابى سفيان فساد و تباهى به اوج خود رسيد و بسيارى از عقايد و خلق وخوهاى جاهلى احيا گرديد و سنّت پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و قرآن كريم رو به زوال نهاد. از اين‏رو، امام حسين عليه‏السلام براى احياى دين اسلام و سنن بر باد رفته آن، قيام كردند و فرمودند: «من شما را به كتاب خدا و سنّت پيامبرش فرا مى‏خوانم؛ زيرا سنّت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از بين رفته و بدعت زنده شده است.»(6)


بنابراين، مهم‏ترين علّت قيام امام حسين عليه‏السلام زنده شدن سنن جاهلى و سست شدن تعاليم آسمانى اسلام بود. رهبرى جبهه باطل در فاجعه خونين عاشورا نيز به عهده فرزندان همان ملحدان و مخالفان عصر جاهليت و منافقان عصر رسالت بود. در اين‏جا اين حقيقت تاريخى را با استناد به منابع كهن قدرى بيش‏تر توضيح مى‏دهيم:


چگونگى گسترش انحراف‏ها در جامعه اسلامى


وقتى امامت و رهبرى از مركز و محور خود دور شد و اين امانت الهى(7) در دست كسانى قرار گرفت كه به هيچ وجه شايستگى آن را نداشتند، زمينه گسسته شدن ديگر رشته‏هاى دين نيز پديد آمد. به ديگر سخن، تسلّط منافقان رجعت طلب بر قدرت سياسى و حكومت، عوامل چندى را در خدمت آنان قرار داد. آنان با استفاده از اين عوامل سياسى و اقتصادى در انزواى اهل بيت عليهم‏السلام و جلوگيرى از كتابت و نشر كلام نبوى كوشيدند و در نتيجه، زمينه بروز بدعت‏ها و جعل حديث و تفسيرهاى نادرست از قرآن كريم مهيّا گشت، جنبش ارتجاعى به طرز وحشتناكى در جامعه گسترش يافت و ارزش‏هاى معنوى و الهى يكى پس از ديگرى جاى خود را به ارزش‏هاى مادّى و جاهلى دادند. چنان‏كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز پيش‏بينى كرده بود، مردم در تاريكى و حيرت عجيبى قرار گرفتند.(8)


در نيمه دوّم خلافت عثمان اين انحرافات و كج‏روى‏ها به اندازه‏اى زياد شد كه حضرت على عليه‏السلام در مدت زمامدارى خويش نتوانستند آن‏ها را اصلاح نمايند. با شهادت آن حضرت و سراسرى شدن حكومت معاويه، جنبش ارتجاعى به انقلاب ارتجاعى منجر شده با حاكميت بيست ساله معاوية‏بن ابى‏سفيان، بدعت‏ها و جنايت‏ها در حق اسلام و مسلمانان گسترش يافت. اهل بيت عليهم‏السلام در اين مدت تلاش فراوانى براى اصلاح امور انجام دادند، اما اين فعاليّت‏ها به دليل ويژگى‏هاى شخصيتى معاويه و سياست‏هاى فريبكارانه وى عمدتا نافرجام ماندند. مرگ معاويه و آغاز زمامدارى يزيد اين فرصت را پديد آورد كه امام حسين عليه‏السلام براى نجات جامعه از انحرافات وارد مبارزه شوند و با فداكارى خود امت اسلام را بيدار نمايند. اگر فداكارى امام حسين عليه‏السلام نبود، بدون شك بنى‏امّيه نامى از اسلام باقى نمى‏گذاردند.


امام حسين عليه‏السلام شاهد عينى حوادث پنجاه ساله


از آنچه گذشت اجمالاً روشن شد كه حادثه عاشورا معلول حوادث پنجاه ساله جهان اسلام بود و اين تصور كه مقاومت و مبارزه امام حسين عليه‏السلام از هنگام مرگ معاويه و نشستن يزيد بر جاى او آغاز شد كاملاً خلاف واقع است. قيام امام حسين عليه‏السلام ريشه‏دارتر از آن است كه بتوان آن را به شروع سلطه‏گرى يزيد و درخواست بيعت از امام عليه‏السلام محدود ساخت.


امام حسين عليه‏السلام پس از رحلت پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، در فراز و نشيب‏هايى كه براى جامعه اسلامى پيش آمد، حضور داشتند و با كمال هشيارى آن‏ها را نظاره مى‏كردند. اين‏گونه نبود كه امام حسين عليه‏السلام به يك باره چشم باز كنند و نامه يزيد را مقابل خود ببينند و متوجّه شوند چاره‏اى جز بيعت با طاغوت زمان، يا شهادت ندارند، بلكه آن حضرت ساليان متمادى بود كه خون دل مى‏خوردند.


آن حضرت با چشمان خود، گرفتارى‏هاى بسيار سختى را كه براى پدر بزرگوارشان به وجود آورده بودند، ديده و سخنان پر هيجان و اندوهگين او را شنيده بودند. امام حسين عليه‏السلام هرگز نمى‏توانستند جمله «فَصَبَرتُ و في الْعَينِ قَذى و فى الْحَلَقِ شَجـى»(9) را فراموش كنند.


امام حسين عليه‏السلام ديده بودند كه معاويه با سياست‏هاى مزوّرانه خود چه مشكلاتى را براى حكومت علوى به وجود آورد و چگونه جنگ‏هاى ويرانگر و پر تلفات را بر پا كرد. آن حضرت با تيزبينى و حساسّيت خيانت‏ها و بدعت‏هاى معاويه در دوران زمامداريش را نظاره مى‏كردند و پايمال شدن قوانين و ارزش‏هاى اسلامى با انواعى از مهارت‏ها و فريب‏كارى‏ها، كه مردم معمولى از درك آن عاجز بودند، شاهد بودند. اما شرايط سياسى و اجتماعى زمان معاويه به گونه‏اى بود كه حضرت نمى‏توانستند واكنش شديد نظامى و انقلابى از خود نشان دهند. با مرگ معاويه و به تخت نشستن يزيد زمينه قيام فراهم آمد.


در اين‏جا به نمونه‏هايى از گرفتارى‏هاى جهان اسلام و انحراف‏ها و جنايت‏هايى كه در عصر معاويه تحقق يافت، با اشاره به ريشه‏هاى تاريخى آن‏ها، اشاره مى‏گردد:


1. سياست تبعيض نژادى


اسلام به عنوان يك ايدئولوژى الهى و انسانى از روز نخست بافرهنگ نژادى و قومى مبارزه كرد و قرآن كريم با صراحت اعلام فرمود:


«يا أَيُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ» (حجرات: 13)؛ اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را تيره‏ها و قبيله‏ها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد؛ (اين‏ها ملاك امتياز نيست) گرامى‏ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست.


پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در حجة‏الوداع فرمودند: «هيچ عربى را بر غيرعرب برترى و فضيلتى نيست جز به تقوا و پرهيزگارى.»(10) ياران پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز از مليت‏هاى گوناگون بودند؛ سلمان فارسى، بلال حبشى، صهيب رومى، ابوذر غفارى، حذيفة بن يمان و... در كنار هم با حقوق مساوى زندگى مى‏كردند، اما در دوران خلافت عمر بر خلاف نصّ صريح قرآن‏وسنّت رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سياست تبعيض‏نژادى بنيان‏نهاده‏شد.


ابن ابى الحديد در اين‏باره مى‏نويسد: «وقتى عمر به خلافت رسيد بعضى از مردم را بر بعض ديگر برترى داد. او سابقين در اسلام را بر مسلمانان ديگر؛ مهاجرين از قريش را بر غير قريش، همه مهاجرين را بر انصار و عرب را بر عجم و صريح (كسى كه پدر و مادرش عرب است) بر مولى (كسى كه يكى از والدين او عرب است) برترى داد.»(11)


روش خليفه دوم در اعطاى امتيازات بيش‏تر به برخى از افراد، اثر سوء خود را نشان داد و زمينه را براى به وجود آوردن يك اختلاف طبقاتى كه با سياست مالى اسلامى هماهنگى نداشت، آماده ساخت. طبق بعضى از روايات(12) عمر، در اواخر، متوجه اين موضوع شد و در صدد تغيير روش و برگشت به نظام معمول در زمان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله برآمد، اما اجل به وى مهلت نداد. با روى كار آمدن عثمان و دست اندركار شدن امويان، بكلى اين فرصت از مسلمانان گرفته شد.


نصوص تاريخى، اين جنبه از سياست خليفه دوّم را، كه مظاهر مختلفى داشت، روشن مى‏سازد. او در راستاى سياست تبعيض نژادى، اقامت در مدينه را بر غيرعرب تحريم نمود و عرب‏ها را در مقابل عجم‏ها قصاص نكرد و در تقسيم بيت‏المال، عرب را بر عجم و قرشى را بر غير قرشى برترى بخشيد.(13)


اين سياست در عصر معاويه گسترش يافت. وى خطاب به زياد مى‏نويسد: «وقتى نامه‏ام به دستت رسيد عجم‏ها را ذليل كن و به آنان اهانت نما و آنان را تار و مار و آواره كن. از آنان كمك مگير و هيچ حاجتى براى آنان انجام مده. به خدا سوگند، تو فرزند ابوسفيانى. برادرم! تو نزد من راستگويى، تو همان كسى هستى كه نامه عمر را بر اشعرى در بصره خواندى... و او پس از شنيدن پيام عمر، ابن ابى معيط را با طنابى به طول پنج وجب فرستاد و گفت: هر كس از اهل بصره پيش آمد اندازه بگير، هر كس از غلام‏ها و مسلمانان عجم را ديدى كه قامت او به پنج وجب مى‏رسد او را پيش آور و گردنش را بزن.


اما تو، ابوموسى را از تصميمش منصرف كردى و اين كار را از روى تعصبى كه نسبت به غلامان داشتى انجام دادى؛ چون آن روز گمان مى‏كردى كه يك بنده ثقفى هستى! و نزد عمر رفتى و با اصرار او را از تصميمش برگرداندى و او را از تفرقه مردم ترساندى.(14) ... اى برادر من! اگر تو عمر را از انجام آن كار باز نمى‏داشتى و سنّت او جارى مى‏گشت، خدا آن‏ها را قلع و قمع مى‏كرد و ريشه‏شان را مى‏كند، آن‏گاه خلفاى پس از او آن روش را ادامه مى‏دادند تا اين كه احدى از آن‏ها باقى نمى‏ماند... به موالى و كسانى از عجم كه اسلام آورده‏اند نظر افكن و همچنين مطابق سنّت عمر بن خطّاب با آن‏ها رفتار كن كه ذلّت و خوارى آن‏ها در اين است كه عرب از آن‏ها زن به همسرى بگيرد و آن‏ها از عرب زن نگيرند؛ عرب از آن‏ها ارث ببرد و آن‏ها از اعراب ارث نبرند؛ مقرّرى و ارزاقشان اندك باشد، در جنگ‏ها جلو انداخته شوند تا راه هموار كنند و درخت‏ها را قطع نمايند؛ احدى از آن‏ها در نمازى بر عرب امامت نكند؛ در حضور عرب كسى از آن‏ها در صف اول قرار نگيرد مگر آن‏كه (عرب اندك باشد و) صف را تكميل كنند؛ احدى از آن‏ها را بر سرحدّى از سرحدّات يا شهرى از شهرها به ولايت مگمار؛ احدى از آن‏ها سِمت قضا را متصّدى نشود؛ و كسى از آن‏ها حكم و فتوا ندهد. اين است سنّت و روش عمر در مورد آن‏ها...»(15)


سياست تبعيض نژادى در عصر امويان به شدّت گسترش يافت و پيامدهاى بسيار مخرّبى از خود بر جاى گذاشت. اين عامل در آغاز، زمينه اقتدار بنى‏اميّه را فراهم كرد ولى در دراز مدت يكى از عوامل مهم سقوط و زوال سلسله امويان شد؛ زيرا عباسيان از تحقير و محروميت موالى توسط آنان به صورت يك اهرم فشار نيرومند استفاده كردند.


پيشينه نفوذ امويان در دستگاه رهبرى جهان اسلام عمدتا به زمان حاكميت عثمان بر مى‏گردد. وى در قدرت بخشيدن به بنى‏اميّه در دو جنبه سياسى و اقتصادى به طرز عجيبى اقدام نمود؛ در جنبه سياسى استاندارى كوفه را به وليد بن عقبه و استاندارى مصر (و شمال افريقا) را به عبداللّه بن ابى سرح و استاندارى شامات را به معاوية بن ابى سفيان و استاندارى بصره را به سعيد بن ابى العاص داد.(16) اين افراد همه از امويان بودند و در تصرف بيت‏المال ولايت تامّ يافتند. آن‏ها آن‏قدر قدرتمند شدند كه پس از كشته شدن عثمان و زعامت يافتن على بن ابى‏طالب عليه‏السلام توانستند در مقابل حضرت بايستند و جنگ‏هاى داخلى را يكى پس از ديگرى سامان دهند و مانع اصلاحات او شوند و در نهايت، سلطه خود را بر كل جهان اسلام گسترش دهند.


2. اشرافيت اموى و سوء استفاده از بيت‏المال


در جنبه اقتصادى، خليفه سوم از يك سو، نظام اقطاعى را بنيان نهاد و اموال عمومى را به خويشاوندان خود اختصاص داد و از سوى ديگر، بخشش‏هاى فوق‏العاده بزرگى انجام داد؛ وى به حارث بن حكم برادر مروان 300000 درهم بخشيد و شترهاى زكات و قطعه زمينى كه پيامبراسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آن را وقف مسلمانان كرده بود به او داد. او به سعيد بن عاص بن اميّه 100000، به مروان بن حكم 100000 و به ابوسفيان 200000 درهم بخشيد. خود او 30500000 درهم و 350000 دينار و عبدالرحمان بن عوف 2560000 دينار از بيت المال برداشتند.(17)


مسعودى مى‏نويسد: «عثمان بن عفّان در مدينه، كاخى از سنگ و آهك براى خود ساخت كه پنجره‏ها و درهاى آن از چوب‏هاى كمياب بود. كشتزارها، باغ‏ها و قنات‏هايى در مدينه داشت و بهاى املاكش در وادى القرى و حنين و جاهاى ديگر به يكصد هزار دينار مى‏رسيد و رمه‏هاى بسيار اسب و شتر هم به ميراث گذاشته بود. اين‏ها علاوه بر يك ميليون و صد و پنجاه هزار درهم پول نقد بود. به تبعيّت از او، دولتمردانش و بسيارى از مردم همين روش را دنبال كردند. زبير بن عوّام كاخى در بصره ساخت كه در اين زمان (سال 332 ه.) معروف است و بازرگانان و ثروتمندان و صاحبان كاروان‏هاى تجارى كه از راه دريا مى‏آيند، در آن اقامت مى‏كنند.


همچنين كاخ‏هايى در مصر و كوفه و اسكندريه ساخته بود. وقتى مُرد، پنجاه هزار دينار نقد، و هزار اسب و هزار بنده و كنيز و آن كشتزارها و كاخ‏ها را به ميراث نهاد. همچنين طلحة بن‏عبيداللّه، كاخى در كوفه ساخت كه امروز هم به نامش شهرت دارد. عبد الرحمن ابن عوف نيز ثروت سرشارى داشت. او در اصطبلش صد رأس اسب بسته بود. هزار شتر و ده هزار گوسفند داشت و هنگامى كه مرد 321 اموالش هشتاد و چهار هزار دينار بود.


سعد بن ابى وقّاص در عقيق، براى خود كاخى ساخت بلند و در فضايى گشاده و بسيار وسيع... و زيد بن‏ثابت به هنگام مرگ، آن‏قدر طلا و نقره به ميراث گذاشت كه آن‏ها را با تبر مى‏شكستند و يُعلى بن منبّه، پانصد هزار دينار نقد به ارث نهاد و...»(18)


نتيجه آن‏كه، در زمان عثمان اشرافيت نوينى در جامعه اسلامى پديدار گشت و عدالت اجتماعى از بين رفت.


طبرى مى‏نويسد: «عثمان در امارت دادن به بنى اُميّه و اختصاص دادن بيت‏المال به آن‏ها به حدّى افراط كرد كه مردم در مناطق مختلف عليه او قيام كردند. و بنى اميه آن‏قدر جسارت پيدا كرده بودند كه سعيدبن عاص وقتى استاندار كوفه شد اعلام كرد: إِنَّ السَّوادَ بُسْتانٌ لِقُرَيْشٍ وَ بَنِى أُمَيَّةِ = عراق بستان قريش و بنى‏اميه است (كه مورد اعتراض مالك اشتر قرار گرفت.»(19)


از ديگر كارهاى خليفه سوم تقويت نظام اقطاعى بود. عمر تعدادى از زمين‏هاى بيت‏المال را به سابقين در اسلام و مجاهدان بزرگ اختصاص داد. عثمان زمين‏هايى را به عنوان هديه به بستگانش تقديم كرد و نظام اقطاعى را استوار ساخت.(20)


ابن ابى الحديد مى‏گويد: «پيغمبر نقطه‏اى در بازار مدينه به نام مَهْرود را وقف مسلمانان كرده بود، ولى عثمان آن را به حارث بن حكم، برادر مروان، تيول داد! فدك را كه فاطمه عليهاالسلام گاهى به عنوان ارث و گاهى به عنوان بخشش از خلفا مطالبه مى‏كرد و به او ندادند، به مروان بخشيد. مراتع اطراف مدينه را از دسترس مسلمانان خارج ساخت، و در اختيار احشام بنى‏اميّه گذاشت كه در انحصار آن‏ها باشد. تمام غنايم فتح افريقا از طرابلس غرب تا طنجه را يك‏جا به عبداللّه بن ابى سرح بخشيد... .»(21)


نتيجه سياست نژادپرستانه و قبيله‏گرايانه عثمان، اقتدار بنى‏اميّه در ابعاد مختلف بود. آن‏ها با به دست آوردن قدرت سياسى، امكانات اقتصادى جهان اسلام را نيز به خود اختصاص دادند و از اين راه توانستند قدرت نظامى قابل توجهى به دست آورند.


معاوية بن‏ابى سفيان در اثر كياست و نيرنگ‏بازى و توانمند بودن منطقه شامات، از نظر اقتصادى و نظامى قدرت زيادى كسب كرد و پس از شهادت حضرت على عليه‏السلام حدود بيست سال بر تمام مناطق جهان اسلام حكومت كرد و براى فرزندش يزيد به عنوان وليعهد خود بيعت گرفت.


3. تبديل خلافت اسلامى به سلطنت موروثى


فلسفه رهبرى و زعامت در اسلام بر پايه «رهبر براى مردم، مردم براى رهبر» مبتنى است. از اين‏رو، رهبر جامعه اسلامى بايد در حق مردم خير خواهى كند و آن‏ها را مانند اجزا و عناصر شخصيّت خود تلقّى نمايد و از تقواى كامل و درك وظايف خطير رهبرى برخوردار باشد تا جامعه اسلامى را چنان كه شايسته است به سعادت رهنمون گردد. تأثير رهبران اجتماعى در اصلاح جامعه به حدّى بالاست كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند: «دو گروه از امّت من هستند كه اگر فاسد شدند امّت من فاسد مى‏شوند و اگر به صلاح و نيكى گرايش داشتند امّت من اصلاح گشته و صالح مى‏شوند و آن‏ها عبارتند از دانشمندان و فرمانروايان.»(22) و على عليه‏السلام فرمودند: «ملت اصلاح نشوند مگر اين‏كه واليان امور اصلاح شوند.»(23)


بنى اميّه رهبرى و خلافت اسلامى را مانند بسيارى از مبانى دينى وارونه كردند. معاويه براى انجام دستور پدرش كه گفت: «اى فرزندان عبد شمس خلافت را همانند يك توپ در برگيريد. سوگند به خدا نه بهشتى است و نه جهنّمى. و آن را براى فرزندان خود به ارث بگذاريد»،(24) همه چيز را در خدمت بنى‏اميّه قرار داد و نه تنها خيرخواهى براى امّت اسلامى نكرد، بلكه خلافت اسلامى را تبديل به سلطنت موروثى كرد و براى نخستين بار در تاريخ خلافت اسلامى، موضوع وليعهدى را مطرح كرد.(25) وى در زمان حيات خود از مردم با زور و تهديد و دسيسه‏هاى ديگر براى وليعهدى پسرش يزيد بيعت گرفت، در حالى كه هيچ يك از ابوبكر و عمر و عثمان كه مورد قبول معاويه بودند، سخنى از وليعهدى فرزندشان به ميان نياورده بودند. تا پيش از وى، آنچه عملاً مورد قبول عامّه بود، شوراى اهل حلّ و عقد يا آراى عمومى بود. گذشته از اصل بدعت بودن وليعهدى، شخص يزيد نيز فردى آلوده و فاسد و منحرف بود و به هيچ وجه صلاحيت خلافت را نداشت. اين كار معاويه آن قدر زشت و ناپسند بود كه شخصى همانند زياد بن ابيه، كه خود از فاسقان روزگار بود، نيز به او اعتراض كرد.


او پس از دريافت نامه معاويه مبنى بر اخذ بيعت براى يزيد، مردى را كه به فضل و فهم او اعتماد داشت نزد خود خواند و به او گفت: من مى‏خواهم تو را بر موضوعى امين گردانم كه بر صفحات نامه بر آن موضوع اعتماد نكردم! آن‏گاه گفت: نزد معاويه به شام برو و به او بگو اگر ما، مردم را براى بيعت با فرزندت دعوت كنيم، آن‏ها به ما چه خواهند گفت؟ با آن‏كه يزيد با سگ‏ها و بوزينه‏ها بازى مى‏كند و لباس‏هاى الوان مى‏پوشد و به نوشيدن خمر معتاد است و روز را با آلات موسيقى به پايان مى‏رساند! چگونه مى‏توان مردم را به بيعت با چنين كسى دعوت كرد، حال آن‏كه در ميان اجتماع افرادى همچون حسين بن على، عبدالله بن عباس، عبداللّه بن زبير و عبداللّه بن عمر هستند؟ ولى اگر تصميم دارى براى يزيد به عنوان خليفه بيعت بگيرى، امر كن فرزندت را كه يك سال يا دو سال مانند آن چهار تن رفتار كند و اخلاق و روش آن‏ها را در پيش گيرد، تا ما بتوانيم از اين راه امر را بر مردم مشتبه سازيم و از آن‏ها براى او بيعت بگيريم.»(26)


فضاحت و ننگ يزيد تا آن‏جا بالا گرفته بود كه حتى فرد ظالم و فاسدى مانند زياد بن ابيه او را شايسته زمامدارى نمى‏دانست!


معاويه خود بهتر از هر كس ديگرى فرزندش را مى‏شناخت و به مفاسد اعتقادى و اخلاقى وى واقف بود. او به خوبى مى‏دانست يزيد شايستگى زعامت و رهبرى جهان اسلام را ندارد، اما از آن‏جا كه معاويه اساسا اعتقادى به مصالح اسلام و منافع عمومى نداشت و شيفته فرزندش بود، او را به وليعهدى معرّفى كرد.(27)


يزيد حتى آن هنگامى كه به عنوان وليعهد معرّفى شده بود نيز به مصالح اجتماعى و ملّت اسلامى بى اعتنا بود و دردناك‏ترين حادثه براى امّت مسلمان كوچك‏ترين تأسف و تأثّرى در او به وجود نمى‏آورد.


حسن بصرى مى‏گويد: «براى معاويه گناهانى بود كه اگر بعضى از آن‏ها براى اهل زمين بود آنان را كفايت مى‏كرد. يكى از آن‏ها اين بود كه زياد بن ابيه را به پدرش ابوسفيان ملحق نمود و برادر خود خواند، ديگر اين‏كه حجر بن عدى و اصحابش را كشت. و جرم سوم او اين بود كه يزيد را بر مردم مسلّط كرد.»(28)


معاويه با بدعتى كه در خلافت اسلامى انجام داد زمينه را براى هتك مقدّسات فراهم آورد و شرايط را براى سلطنت مروانيان مهيّا ساخت؛ به گونه‏اى كه از آن پس در ميان دودمان حاكم اموى (و نيز بعدها در سلسله عباسى) تعيين وليعهد، براى خليفه مانند كسرى و قيصر، معمول و مرسوم گرديد.


4. الحاق «زياد» به ابوسفيان


در فقه اسلامى اگر زنى برده (كنيز) زنا كند و از اين راه بچه‏اى به دنيا آورد، فرزند به شوهر او (در صورت داشتن شوهر) و يا به مالك او تعلق مى‏گيرد و مرد زناكار بهره‏اى از او ندارد.


پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند: «الوَلَدُ لِلْفِراش و للعـاهِرِ أَلْحَجر»؛(29) فرزند از آنِ پدر است و براى زناكار چيزى جز سنگ نيست (بهره‏اى ندارد.)


همچنين فرمودند: «اگر كسى ادّعا كند كه شخصى پدر اوست، در حالى كه مى‏داند او پدرش نيست، بهشت بر او حرام خواهد بود»(30) و «از بزرگ‏ترين افتراءات اين است كه كسى را به غير پدرش نسبت دهند.»(31)


مسلمانان نيز تا سال 44 هجرى به اين سنت رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ملتزم بودند. اما معاويه در اين سال بر اساس يك سنت جاهلى مدّعى شد پدرش ابوسفيان، زمان جاهليت با سميّه مادر زياد، كه زن عبيد بود، همبستر شده و سميّه از وى باردار گرديده و «زياد» به دنيا آمده است. معاويه ادعّاى خود را مستند به شهادت ابو مريم سلولى، قوّاد زمان جاهليت، مى‏نمود.(32) اگر كسى «زياد» را به ابوسفيان نسبت نمى‏داد، معاويه خشمگين مى‏شد. به همين جهت يزيد بن ربيعه گفت: «أَتغضبِ أَن يُقال أَبوك عَفٌّ و ترضـى أَن يُقال ابوك زانٍ»؛(33) آيا خشمناك مى‏شوى كه بگويند پدرت پاكدامن بود و خشنود هستى كه بگويند پدرت زناكار بوده است؟


چنان‏كه مورّخان بيان كرده‏اند، انگيزه معاويه اين بود كه «زياد بن ابيه» را، كه فردى با هوش و مستعد و از كارگزاران حضرت على عليه‏السلام بود به خدمت بگيرد و او را از آن حضرت جدا كند.


ابن اثير مى‏نويسد: «هنگامى كه على بن‏ابى‏طالب عليه‏السلام به خلافت رسيد، زياد را به عنوان والى فارس معرّفى كرد. زياد نيز منطقه فارس را به خوبى اداره كرد و سنگرها را حفظ نمود. وقتى معاويه از اين امر باخبر شد، بسيار عصبانى گرديد و نامه‏اى به زياد نوشت و او را تهديد كرد و گفت: تو از ابو سفيان متولد شده‏اى.»(34)


وقتى «زياد» نامه معاويه را خواند، در بين مردم گفت: از فرزند هند جگرخوار و رئيس منافقان تعجب است كه مرا تهديد مى‏كند و به سوى خود دعوت مى‏نمايد و حال اين‏كه بين من و او پسر عمّ رسول خدا قرار دارد كه اكنون مهاجر و انصار پيرامون او را گرفته‏اند. به خدا سوگند اگر على عليه‏السلام به من اجازه دهد نزد معاويه مى‏روم و گردن او را با شمشير مى‏زنم.(35)


گزارش اين ماجرا به على عليه‏السلام رسيد. حضرت در نامه‏اى به «زياد» نوشتند: «من تو را شايسته حكمرانى دانستم و به تو حكمرانى فارس را دادم، ابوسفيان به خاطر آرزوهاى باطل، لغزش كرد و حرف نابجايى گفت كه هيچ‏گاه موجب ارث و حلّيت نسب نمى‏شود... اكنون از مكر و حيله وى حذر كن و خود را در دام او داخل نساز.»(36)


زياد در زمان على عليه‏السلام دعوت معاويه را رد كرد، اما پس از شهادت آن حضرت وقتى معاويه مجددا او را نزد خويش فرا خواند و ادّعاى خود را تكرار نمود، در مجلس او حاضر شد. معاويه جماعتى را جمع كرد تا شاهد ماجرا باشند و عدّه‏اى را جهت گواهى دادن به صحّتِ ادّعاى خود فراهم آورد و بدين صورت «زياد» را به پدرش ملحق كرد و برادر خود خواند! و او را به خدمت گرفت.


امام حسين عليه‏السلام اين بدعت معاويه را از جمله كارهاى ناپسند او مى‏شمارند و در پاسخى كه به نامه وى مى‏دهند مى‏نويسند: «آيا تو نبودى كه زياد (پسر سميّه) را برادر خود خواندى و او را پسر ابوسفيان قلمداد كردى، در حالى كه پيامبر فرموده است: نوزاد به پدر ملحق مى‏گردد و بهره زناكار سنگ است؟.


اى كاش ماجرا به همين جا خاتمه مى‏يافت، اما چنين نبود، بلكه پسر سميّه را پس از برادر خواندگى بر ملّت مسلمان مسلّط ساختى و او نيز با اتّكا به قدرت تو مسلمان‏ها را كشت، دست‏ها و پاهايشان را قطع كرد.»(37)


5. بدعت‏هاى ديگر معاويه


معاويه بدعت‏هاى متعدد ديگرى نيز بنيان نهاد كه در ذيل به برخى از آن‏ها اشاره مى‏شود:


1. بعضى از احكام حج را عملاً تغيير داد. او در هنگام احرام بر خود عطر زد و بوى خوش استعمال نمود.(38)


2. او در ظرف طلا و نقره آب مى‏نوشيد و غذا مى‏خورد، در حالى كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آن را نهى كرده بودند.(39)


3. لباس حرير (كه بر مردان حرام است) بر تن مى‏كرد و اعتنايى به محرمات الهى نمى‏كرد.(40)


4. در نماز عيد فطر و قربان اذان و اقامه اضافه كرد، با اين كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرموده بودند: «ليس فى العيدين أَذان و اقامه.»(41)


5. خطبه‏هاى نماز عيد فطر را پيش از نماز خواند و اين عمل را بنى‏اميّه بر خلاف سنت رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ادامه دادند.(42)


6. كسى از معاويه پرسيد: آيا مى‏توان بين دو خواهر كه برده و كنيز باشند جمع نمود (همزمان هر دو را به همسرى گرفت)؟ معاويه پاسخ داد: آرى من آرزوى چنين كارى را دارم.(43)


6. دشمنى با پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله


در دوران معاويه دشمنى با نبىّ مكرم اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اهل‏بيت عليهم‏السلام آن حضرت تشديد شد. معاويه با جعل احاديث كذب سعى كرد مقام پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را پايين بياورد. معاويه خود سوگند ياد كرد كه نام پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را دفن خواهد كرد.


زبير بن بكّار از «مطَرِّف» پسر مغيره نقل مى‏كند:«با پدرم مغيره در دمشق مهمان معاويه بوديم. پدرم به كاخ معاويه زياد تردّد مى‏كرد و با او به گفت‏وگو مى‏پرداخت و در بازگشت به اقامتگاه همواره از عقل و درايت او ياد مى‏كرد و او را مى‏ستود، اما يك شب كه از كاخ معاويه برگشت ديدم بسيار اندوهگين و ناراحت است، فهميدم حادثه‏اى پيش آمده كه موجب ناراحتى او شده است.


وقتى علت آن را پرسيدم، گفت: پسرم! من اكنون از نزد پليدترين مردم روزگار مى‏آيم! گفتم مگر چه شده است؟


گفت: امشب با معاويه خلوت كرده بوديم، به او گفتم: اكنون كه به مراد خود رسيده‏اى و حكومت را قبضه كرده‏اى، چه مى‏شد كه در اين آخر عمر با مردم با عدالت و نيكى رفتار مى‏كردى و با بنى هاشم اين قدر بدرفتارى نمى‏نمودى، چون آن‏ها بالاخره خويشان تو هستند(44) و علاوه بر آن، اكنون در وضعى نيستند كه خطرى از ناحيه آن‏ها متوجه حكومت تو گردد!؟


معاويه گفت: هيهات! ابوبكر خلافت كرد و عدالت گسترى نمود و پس از مرگش فقط نامى از او باقى ماند. عمر به مدت دوازده سال خلافت كرد و زحمت‏ها كشيد، پس از مرگش جز نامى از او باقى نماند. سپس بزرگ ما عثمان كه كس در شرافت نسب به پاى او نمى‏رسيد، به حكومت رسيد، امّا به محض آن‏كه مرد، نامش نيز دفن شد. ولى هر روز در جهان اسلام پنج بار به نام اين مرد هاشمى (پيامبراسلام) فرياد مى‏كنند و مى‏گويند: اشهد أَن محمدا رسول اللّه اكنون با اين وضع (كه نام آن سه تن مرده و نام محمد باقى مانده) چه راهى باقى مانده است جز آن‏كه نام او نيز بميرد و دفن شود؟»(45)


اين گفتار معاويه كه به روشنى از كفر وى پرده بر مى‏دارد، زمانى كه از طريق راويان حديث به گوش مأمون رسيد، طى بخشنامه‏اى در سراسر كشور اسلامى دستور داد مردم معاويه را لعن كنند.(46)


همچنين معاويه انتشار فضايل اهل‏بيت عليهم‏السلام را ممنوع كرد. ابن ابى الحديد در اين باره مى‏نويسد: «معاويه در عام الجماعه (سال 40 ه.) فرمانى عمومى براى كارگزارانش در تمام بلاد اسلامى صادر كرد كه در آن آمده بود: هر كس كه چيزى در فضيلت ابوتراب [على عليه‏السلام [ و خاندانش روايت كند، خونش هدر است، و مالش حرمت ندارد، و از حوزه حفاظت حكومت بيرون خواهد بود.»(47)


معاويه به اين‏كه فضايل على عليه‏السلام و فرزندانش پخش نشود قانع نبود، بلكه دستور داد احاديثى در ذمّ آن حضرت جعل كنند و گروهى از اصحاب و تابعان را گماشت تا اخبار زشتى را درباره على عليه‏السلام جعل كنند و براى آنان امتيازاتى قايل شد تا ديگران نيز به اين امر تشويق شوند.(48)


7. سبّ جانشين پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله (49)


معاويه در ادامه سياست مهجور كردن على عليه‏السلام ، و فرزندانش، بر خلاف سنت رسول‏اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، سبّ على عليه‏السلام ، همسر فاطمه زهرا عليهاالسلام و خليفه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، را روا شمرد! معاويه ابتدا خود سبّ و بدگويى به على عليه‏السلام را آغاز نمود و سپس ائمه جمعه و جماعات و مردم را به اين كار وادار نمود.


طبرى مى‏نويسد: «معاويه پس از طواف، همراه سعدبن ابى‏وقّاص به دارالنّدوة رفت. او وقتى روى تخت خود جلوس نمود، على عليه‏السلام را سبّ كرد. سعد گفت: چگونه او را سبّ مى‏كنى كه اگر من يك خصلت از خصلت‏هاى على را داشتم برايم بهتر بود از اين‏كه تمام عالم متعلّق به من باشد!»(50)


چنان‏كه مورّخان گزارش كرده‏اند، معاويه از كارگزاران خود خواست تا با كسانى كه حديثى در مناقب و فضايل على عليه‏السلام و اهل بيتش نقل مى‏كنند برخورد نمايند. از سوى ديگر، خطبا و گويندگان را واداشت تا در هر مجمع و مكانى بر فراز منبرها به لعن على بن ابى طالب عليه‏السلام و برائت و دورى از وى و تخطئه كردن اهل بيتش و لعن آن‏ها بپردازند.(51)


مغيرة بن شعبه وقتى از طرف معاويه حكومت كوفه را به عهده گرفت، بر فراز منبر على عليه‏السلام و شيعيان آن حضرت عليه‏السلام را لعن كرد كه مورد اعتراض زيد بن ارقم واقع شد. زيد به او گفت: مگر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از سبّ اموات منع نفرمود؟ به چه دليل على را سبّ مى‏كنى و حال اين‏كه او از دنيا رفته است؟ صعصعة بن صوحان نيز بر او پرخاش نمود.(52)


اين بدعت زشت معاويه، تا چهل سال پس از او نيز ادامه يافت و خطبا و گويندگان، على عليه‏السلام را سبّ مى‏كردند، تا اين كه عمر بن عبد العزيز از انجام اين عمل در خطبه‏ها و منابر جلوگيرى نمود.


8. سركوب شديد محبّان اهل‏بيت عليهم‏السلام


پس از شهادت على عليه‏السلام و به خلافت رسيدن معاويه در سال چهل هجرى، سياست تهديد و قتل با شدّت و قدرت بيش‏ترى اجرا شد. زياد بن سميه در كوفه، پايگاه شيعيان على عليه‏السلام ، ياران على عليه‏السلام را مورد تعقيب قرار داد، هر كس را پيدا كرد به قتل رساند يا دست‏ها و پاهاى آن‏ها را قطع نمود و بر شاخه‏هاى درختان خرما به دار آويخت، يا نابينا ساخت، به طورى كه احدى از شخصيّت‏هاى معروف شيعه در عراق باقى نماند.


به تعبير ابن ابى الحديد، آن قدر اختناق شدّت يافت كه افراد به خادم و همسر خود نيز اعتماد نداشتند و اگر مى‏خواستند حرفى به آن‏ها بزنند قبلاً آن‏ها را قسم مى‏دادند كه مطالب را به حكومت منتقل نكنند.(53)


معاويه «سَمُرة بن جندب» را به فرماندارى بصره منصوب كرد. اين مرد خون آشام گاهى به اندك بهانه‏اى مؤمنان را به شهادت مى‏رساند.(54)


زياد بن سميّه در اواخر عمر، اهل كوفه را در دارالاماره جمع مى‏كرد و آن‏ها را به سبّ على عليه‏السلام وادار مى‏نمود، هر كسى از لعن على عليه‏السلام خود دارى مى‏كرد مى‏كشت و خانه‏اش را ويران مى‏ساخت.(55)


ابن ابى الحديد از امام باقر عليه‏السلام نقل مى‏كند: سخت‏ترين زمان براى شيعيان ما زمان معاويه بود كه در هر شهرى آن‏ها را يافتند به قتل رساندند و پاى آن‏ها را بريدند. زمان حكومت عبيداللّه بن زياد و حجّاج در كوفه كه رسيد، فشار بر شيعيان به قدرى زياد شد كه مردم ترجيح مى‏دادند به آن‏ها كافر و زنديق بگويند تا شيعه على!(56)


اين سياست وحشيانه معاويه تا آن‏جا پيش رفت كه هر كس اهل بصيرت و تقوا بود گرفتار آن شد، درست همان طور كه حضرت على عليه‏السلام قبلاً از گستردگى اين فتنه خبر داده بود.»(57)


معاويه براى فرو نشاندن آتش كينه‏اى كه نسبت به على عليه‏السلام داشت، ياران مخلص و ارادتمندان خاصّ حضرت عليه‏السلام را به طور فجيع و غير انسانى به شهادت رساند. در اين‏جا به دو نمونه اشاره مى‏شود:


رُشيد هَجَرى: زياد بن نصر حارثى مى‏گويد: در حضور «زياد» بودم، رشيد هجرى را آوردند، از او پرسيد: مولاى تو على، به تو اطّلاع داده كه چگونه ما تو را خواهيم كشت، تا مطابق گفته او تو را به قتل برسانيم؟ پاسخ داد: مولايم فرموده نخست دست و پاى مرا مى‏برند، آن‏گاه به دار مى‏آويزند. «زياد» گفت: سوگند به خدا هم اكنون خبر او را تكذيب مى‏كنم. پس دستور داد او را رها كنند. چون خواست از پيش «زياد» بيرون رود، «زياد» گفت: به خدا سوگند هيچ سياستى را شايسته‏تر از آنچه مولاى او گفته در حق او نمى‏دانم؛ دست و پاى او را ببريد و او را به دار بياويزيد. رشيد گفت: هنوز كار ديگرى باقى مانده كه مولايم مرا از آن آگاه ساخته است. زياد دستور داد تا زبان او را قطع كنند، رشيد گفت: سوگند به خدا، اينك راستىِ خبر على عليه‏السلام براى من آشكار شد!(58)


حُجر بن عدى كِندى و يارانش: حُجر بن عدى در نوجوانى همراه برادرش «هانى بن عدى» ايمان آورد. او با اين‏كه در زمان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از نظر سن و سال جوان بود، از ياران با فضيلت و عالى قدر آن حضرت به شمار مى‏رفت.(59)


او مرد رزم بود؛ دلاورى و شجاعت با سرشت او در هم آميخته شده بود. وى گرچه جنگ‏هاى زمان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را درك نكرد، اما در فتح شام، جنگ قادسيه و فتح مدائن از فاتحان و جنگجويان دلير به شمار مى‏رفت.(60)


حجر، پس از رحلت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پيوسته در كنار على عليه‏السلام بود، از ياران خاص و علاقه‏مندان وفادار اميرمؤمنان به شمار مى‏رفت، او در هر سه جنگى كه در مدت خلافت على عليه‏السلام پيش آمد، يعنى جنگ صفين، نهروان و جمل، در ركاب آن حضرت شمشير مى‏زد. او در جنگ صفيّن فرماندهى قبيله خود «كنده» و در جنگ نهروان فرماندهى جناح چپ سپاه على عليه‏السلام را بر عهده داشت.(61)


هنگامى كه «سفيان بن عوف غامدى» به دستور معاويه به شهر «انبار» واقع در قلمرو حكومت اميرالمؤمنين عليه‏السلام حمله كرد و گروهى را كشت و شهر را غارت كرد و در آن حدود رعب و وحشت شديدى ايجاد نمود، حضرت على عليه‏السلام سعيد بن قيس و حجر بن عدى را در رأس يك سپاه هشت هزار نفرى براى بيرون راندن او اعزام نمود. همچنين على عليه‏السلام براى مقابله با شبيخون‏هاى ضحاك بن قيس، يكى از فرماندهان بى‏باك معاويه، به حجر مأموريت داد و او با موفقيت آن را به انجام رساند و برگى ديگر بر افتخارات زرّين خود افزود.(62)


او با شيعيان در كوفه جلساتى براى مقابله با امويان بر پا مى‏داشت. با مرگ مغيره و منصوب شدن «زياد بن ابيه» به حكمرانى كوفه، حُجر مورد تهديد و خشم «زياد» قرار گرفت. هنگامى كه مأموران «زياد» درصدد دستگيرى حجر برآمدند، همراهان او مانع شدند. از اين‏رو، «زياد» جنگجويان بيش‏ترى را براى دستگيرى او فرستاد. حجر كه نيروهاى خود را نابرابر مى‏ديد، درگيرى را به مصلحت ندانست و در منزل يكى از يارانش مخفى شد.


«زياد» براى يافتن حجر كوشش فراوان نمود. و هر كس از همرزمان حجر را دستگير مى‏كرد زير شكنجه قرار مى‏داد تا محل اختفاى او را نشان بدهد. سرانجام زياد از دستگيرى او نوميد گشت و محمد بن اشعث، خويشاوند نزديك حجر را خواست و به او اخطار كرد كه اگر حجر را پيدا و تسليم نكند باغ و خانه‏هايش را ويران و خود وى را خواهد كشت.


حُجر كه از گرفتارى همرزمان و خويشان خود به شدّت رنج مى‏برد، به محمد بن‏اشعث خبر داد حاضر است خود را تسليم كند، به شرط اين‏كه با چند تن از بزرگان كوفه نزد زياد برود و با زياد شرط كند كه پس از تسليم شدن، او را به شام بفرستد تا سرنوشت وى در نزد معاويه معلوم گردد.


محمد بن اشعث با چند نفر ديگر نزد زياد رفتند و او شرط حجر را قبول كرد. حجر خود را تسليم نمود و همراه يازده تن از شيعيان على عليه‏السلام كه در زندان به سر مى‏بردند به سوى شام اعزام شدند.


معاويه كه حجر را خطرى براى حكومت خود مى‏ديد و در قتل وى مصمّم بود، نمى‏خواست با وى روبه‏رو شود، از اين‏رو، مأمورانى را به «مرج عذرا»، دوازده ميلى دمشق، فرستاد تا او را به شهادت برسانند.(63)


مأموران گفتند: معاويه ما را مأموريت داده كه به شما پيشنهاد كنيم كه از على بيزارى بجوييد و به او بدگويى كنيد، اگر اين كار را كرديد شما را آزاد مى‏كنيم ولى اگر خوددارى كرديد شما را به قتل خواهيم رساند.


همه پاسخ دادند: هرگز اين كار را نخواهيم كرد.


و گفتند: «شكيبايى بر تيغ تيز براى ما آسان‏تر از قبول پيشنهاد شماست، ما هرگز تن به چنين كار زشت و ننگينى نخواهيم داد و مرگ را استقبال مى‏كنيم و ورود به خدمت پيامبر و على عليه‏السلام را بر داخل شدن در آتش دوزخ ترجيح مى‏دهيم.»(64)


از اين‏رو مأموران معاويه حجر و شش نفر از ياران وى را در مرج عذرا مظلومانه به شهادت رساندند.(65)


عصر يزيد، نفى همه انديشه‏ها و ارزش‏هاى اسلامى


انحراف فرهنگى، سياسى و اجتماعى در جامعه اسلامى با رحلت پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آغاز شد و روز به روز گسترش يافت. در عصر عثمان ارزش‏هاى اسلامى و معنوى يكى پس از ديگرى جاى خود را به ارزش‏هاى مادّى و جاهلى دادند و اين روند انحرافى در اواخر عمر معاويه به اوج رسيد. با حاكميت يزيد بن معاويه، مبارزه با مبانى و ارزش‏هاى اسلامى شكل علنى به خود گرفت و جاهليت با همه ويژگى‏هايش ظهور يافت و دين اسلام در معرض نابودى قرار گرفت.


امام حسين عليه‏السلام در پاسخ مروان، كه از امام عليه‏السلام براى يزيد بيعت مى‏خواست، فرمودند:


«إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ وَ عَلَى الاِْسلامِ أَلسَّلام إِذْ قَدْ بُلِيَتِ الاُْمَّةُ بِراعٍ مِثْلَ يَزيد»؛(66)
وقتى امت گرفتار شخصى مانند يزيد شد فاتحه اسلام خوانده شده است.


هنگامى كه يزيدِ متجاهرِ به فسق و جور در مسند خلافت نشست، مبارزه با قرآن كريم و سنّت رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شكل علنى به خود گرفت و خط اضمحلال دين، جدّى شد. شهيد مطهرى قدس‏سره در اين زمينه مى‏گويد: «فرق است بين خليفه‏اى كه شخصا ناصالح است ولى امور را دُرست مى‏چرخاند و بين خليفه‏اى كه وجودش عليه مصالح مسلمانان است. در زمان امام حسين عليه‏السلام عمده اين بود كه مدار خلافت اسلامى تبديل به سلطنت جائرانه و ظالمانه و مترفانه و فاسقانه عربى شده بود و اگر امام حسين عليه‏السلام قيام نمى‏كرد خطر اين بود كه بساط اسلام از طرف مردم با انقلاب ممالك فتح شده برچيده شود.»(67)


تفاوت يزيد با پدرش معاويه در اين بود كه آنچه معاويه مخفيانه انجام مى‏داد، او آشكارا مرتكب مى‏شد. از اين‏ر، تأثير اجتماعى آن به مراتب بيش‏تر بود. مسعودى مى‏نويسد:«در اثر تظاهر يزيد به گناه[اين كار]، در بين عمّال و كارگزاران حكومت وى نيز شايع گرديده بود، حتى در مكه و مدينه [كه دو شهر مذهبى و مقدس بودند] غنا و استعمال آلات لهو و نوشيدن شراب علنى شده بود.»(68)


با سلطنت يزيد بن معاويه بدعت‏ها و گمراهى‏ها آشكار گرديد، قرآن كريم و سنّت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به فراموشى سپرده شد. به همين جهت امام حسين عليه‏السلام در نامه خود به مردم بصره نوشتند:


«أَدْعُوكُمْ إِلى كِتـابِ اللّه‏ِ وَ سُنَّةِ نبيّه فَإِنَّ السُّنَّةَ قَدْ أُميتَتْ وَ الْبِدْعَةَ قَدْ أُحْيِيَتْ...»؛(69) شما را به كتاب خدا و سنّت پيامبرش دعوت مى‏كنم؛ زيرا در شرايطى واقع شده‏ايم كه ديگر سنّت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله (يكسره) از ميان رفته و جاى آن را بدعت فرا گرفته است.


شرك و كفر يزيد


يزيدبن معاويه بر خلاف پدرش كه خود را مسلمان وانمود مى‏كرد، پرده از روى چهره پرتزوير و كفر آلود بنى اميّه برداشت و هدف اصلى خاندان بنى اميّه از حكومت را آشكار ساخت. وى كه در فكر خام خود كار دين‏داران و اسلام را تمام شده تلقّى مى‏كرد، يكسره به فكر مى گسارى و عيّاشى بود. در ماجراى كربلا، با خواندن شعرى آشكارا از شكست كفّار قريش در برابر مسلمانان در جنگ بدر اظهار تأثّر و اندوه نمود و كشتن فرزندان پيغمبر و خاندان وحى را به حساب انتقام از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عنوان كرد و آرزو كرد اجداد و پدران وى زنده بودند و كشته شدن فرزند رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را مى‏ديدند و به او مى‏گفتند: اى يزيد دست تو شَل مباد. و در پايان گفت: بنى هاشم با ملك و قدرت بازى كردند، پس بايد دانست نه خبرى آمده و نه وحيى نازل گرديده است.(70)


از شواهد ديگرى كه بر كفر يزيد دلالت مى‏كند، اشعارى است كه ابن جوزى از وى نقل كرده است؛ يزيد قصيده را چنين سروده است: اى عَليّه،(71) نزد من بيا و مرا شراب بنوشان و ترانه بخوان ؛ چرا كه مرا با مناجات (خدا) دوستى و الفتى نيست. اى عَليّه، داستان جد بزرگوارم ابوسفيان را برايم بخوان، آن هنگامى كه (براى جنگ با مسلمانان) به اُحد رفته بود (و آن چنان در برابر محمد مقاومت كرد و از مسلمانان كشت) كه محمد عدّه‏اى را گماشت كه بر كشتگان مسلمانان بگريند! اى عليّه، نزد من آى و به من مِى بنوشان، همان مِى كه تشنگان را خوش آيد و از انگورهاى شام باشد! اى عليّه، آن‏گاه كه ما به گذشته [دوران جاهليت] واپس مى‏نگريم، شراب را پى در پى حلال مى‏بينيم! اى ام حيّم(72) پس از مرگم، شوهر اختيار كن و آرزوى ملاقات مرا [در دنياى ديگر] در دل مدار؛ زيرا آنچه درباره قيامت و روز رستاخيز گفته‏اند، سخنان تاريك و باطلى است!»(73)


علاوه بر اين‏كه يزيد در موارد متعدد علنا شرك و كفر خود را اظهار مى‏داشت، رفتار و كردار او نيز گواه اين مدّعاست. يزيد بيش از سه سال حكومت كرد. سال اول، امام حسين عليه‏السلام ، آن حجت خدا و يارانش را به شهادت رساند. سال دوّم مدينة الرّسول را قتل عام و غارت نمود و سال سوّم كعبه (خانه خدا) را به منجنيق بست.(74) بدون ترديد هيچ يك از اين جنايت‏هاى فجيع از انسان موحّد و مسلمان صادر نمى‏شود.


سبط ابن جوزى در اين باره مى‏نويسد: «صالح فرزند احمد بن حنبل مى‏گويد: من به پدرم گفتم كه مردم، ما را به دوستىِ يزيد نسبت مى‏دهند. پدرم گفت: فرزندم آيا ممكن است كسى داراى ايمان باشد و با اين حال يزيد را دوست بدارد؟! گفتم: پس چرا او را لعن نمى‏كنى؟ پدرم گفت: چگونه لعن نكنم كسى را كه خداوند در كتاب خود او را لعنت كرده است؟! گفتم در كجاى قرآن خداى متعال يزيد را لعن نموده؟ پاسخ داد آن‏جا كه مى‏فرمايد: فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى أَبْصارَهُمْ.(75)


فرزندم! آيا فسادى بزرگ‏تر از قتل نفس و كشتن (برخلاف حق)، وجود دارد!؟»(76)


سابقه تباهى و فساد يزيد


گرچه پاره‏اى از مظاهر كفر و شرك و آلودگى يزيد كه به آن‏ها اشاره شد، پس از خلافت او و بعد از حادثه كربلا رخ نموده است، امّا او از همان جوانى و از دوران وليعهدى چنين بود و امام حسين عليه‏السلام و بزرگان ديگر جامعه از آن آگاه بودند. از اين‏رو، امام حسين عليه‏السلام از همان زمان وليعهدى او در مخالفت با اين امر، روى ماهيت پليد او تكيه كردند، چنان‏كه در يكى از نامه‏هاى خود به معاويه، پس از يادآورى بدعت‏هاى او، نوشتند: «ثُمَّ وَلَّيْتَ ابْنَكَ وَ هُوَ غُلامٌ يَشْرَبُ الشَّرابَ وَ يَلْهُو بِالْكِلابِ فَخُنْتَ أَمـانَتَكَ وَ أَخْرَبْتَ رَعِيَّتَكَ وَ لَم تُوَدِّ نَصيحَةَ رَبَّكَ فَكَيْفَ تُوَلّى عَلى أُمَّةِ مُحَمّدٍ مَنْ يَشْرَبُ الْمُسْكِرَ؟ وَ شـارِبُ الْمُسْكِرِ مِنَ الْفـاسِقينَ وَ شـارِبُ الْمُسْكِرِ مِنَ الاَْشْرارِ وَ لَيْسَ شـارِبُ الْمسْكِرِ بِأَمينٍ عَلى دِرْهَمٍ فَكَيْفَ عَلَى الاُْمَّةِ؟»؛(77) سپس فرزندت يزيد را وليعهد خود نمودى، او جوانى است كه شراب مى‏خورد و اهل بازى با سگ‏هاست. تو در امانت خيانت كردى و امور رعّيت را به تباهى كشاندى و به خير خواهى و (اوامر) پروردگارت بى توجهى نمودى، (اى معاويه) چگونه (وجدانت قبول كرد) شخص شرابخوار را بر امّت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ولايت بدهى؟! در حالى كه شرابخوار از فاسق و از اشرار شمرده مى‏شود. شرابخوار بر دِرهمى امين نيست، چگونه مى‏تواند بر امّتى امين باشد؟!


حضرت در بيان ديگرى فرمودند:


«وَ يَزيدُ شـاربُ الْخُمُورِ... وَ مِثْلي لا يُبـايِعُ مِثْلَهُ»؛(78) شخصيتى چون من با يزيد شراب خوار بيعت نمى‏كند.


وضع پريشان امّت


سير انحطاط فرهنگى، سياسى و اجتماعى جهان اسلام (پس از رحلت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ) در سال 60هجرى به اوج خود رسيده بود؛ بدعت‏ها جايگزين سنت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شده بودند، تبعيض و فساد و تباهى اجتماعى گسترش يافته و افراد فاسق و منافق چون معاويه و فرزند شراب خوارش يزيد، سرنوشت امّت اسلام را به دست گرفته بودند و شخصيت و عزّت مسلمانان در اثر اختناقى كه امويان به وجود آورده بودند به شدّت آسيب ديده بود. در مجموع، وضع جامعه اسلامى از جهات مختلف نابسامان بود. از اين‏رو، وقتى كه مردم كوفه مطّلع شدند امام حسين عليه‏السلام بر ضد دستگاه اموى قيام نموده و در مكّه اقامت كرده است؛ سيل نامه‏ها را به سوى مكه روانه ساختند و از آن حضرت خواستند تا اوضاع پريشان آنان را سامان دهد.


با مرورى بر سخنان امام حسين عليه‏السلام وضعيت نابسامان جامعه اسلامى، از جهات مختلف، آشكار مى‏گردد. امام عليه‏السلام درباره شرايط فرهنگى و سياسى و اجتماعى كشور اسلامى روى چند مطلب تأكيد كردند:


1. محو سنت‏ها و رواج بدعت‏ها


امام حسين عليه‏السلام پس از ورود به مكّه در نامه‏اى كه به سران قبايل بصره فرستادند چنين نوشتند: «اينك پيك خود را با اين نامه به سوى شما مى‏فرستم. شما را به كتاب خدا و سنت پيامبر دعوت مى‏كنم؛ زيرا در شرايطى قرار گرفته‏ايم كه سنت پيامبر عليه‏السلام از بين رفته و بدعت‏ها زنده شده است. اگر سخن مرا بشنويد، شما را به راه راست هدايت خواهم كرد. درود و رحمت و بركات خدا بر شما باد».(79)


در كنگره عظيم حجّ در اجتماع صدها نفر از صحابه و تابعين فرمودند: «شما به چشم خود مى‏بينيد كه پيمان‏هاى الهى را مى‏شكنند و با قوانين خدا مخالفت مى‏كنند، ولى بيم و هراس به خود راه نمى‏دهيد. از نقض عهد و پيمان پدرتان به هراس مى‏افتيد، ولى به اين‏كه پيمان‏ها رسول خدا شكسته يا خوار و بى مقدار گشته است هيچ اهميت نمى‏دهيد.»(80)


و در منزلى به نام«بيضه» وقتى با سپاه «حُرّ» برخورد كردند، درباره وضعيت فرهنگى فرمودند: «... مردم! آگاه باشيد (بنى‏اميّه) اطاعت خدا را ترك و پيروى از شيطان را بر خود فرض نموده‏اند، فساد را ترويج و حدود الهى را تعطيل كرده‏اند.»(81)


اين سخنان، به خوبى نشان مى‏دهد كه جامعه اسلامى، از نظر فرهنگى در حكومت معاويه، تا چه حد در انحراف و انحطاط بوده است.


2. تسلّط افراد فاسق بر سرنوشت مسلمانان


يكى از مشكلات جدّى مسلمانان در عصر معاويه، تسلّط عدّه‏اى از افراد فاسق و فاجر بر سرنوشت آنان بود. اين معضل از زمان خليفه دوّم آغاز گرديد و در عصر معاويه به اوج خود رسيد. معاويه افرادى همچون عمرو بن عاص، مغيرة بن شعبه، بُسر بن أَرطاة، زياد بن ابيه، سمرة بن جُندب و يزيد را كه براى درهمى امين نبودند بر عِرض و جان و مال مسلمانان مسلّط كرد. امام حسين عليه‏السلام در مواضع گوناگون درباره اين معضل و پيامدهاى آن مطالبى بيان فرمودند. آن حضرت در سخن‏رانى خود براى صحابه و تابعين ضمن انتقاد از آنان فرمودند: «اگر در راه خدا مشكلات را تحمل كرده، در برابر آزارها و فشارها شكيبايى از خود نشان مى‏داديد، زمام امور در قبضه شما قرار مى‏گرفت و همه امور زير نظر شما اداره مى‏شد، ولى شما، ستمگران را بر مقدرات خود مسلط ساختيد و امور خدا (حكومت) را به آن‏ها تسليم كرديد تا حلال و حرام را در هم آميزند و در شهوات و هوسرانى‏هاى خود غوطه خورند. در هر شهرى از شهرها، گوينده‏اى (مزدور را براى تبليغ اهدافشان) بر فراز منبر مى‏فرستند و همه كشور اسلامى در قبضه آن‏هاست، دستشان در همه جا باز است و مردم برده آنان و در اختيار آنان هستند، هر ستمى كه بر اين مردم بى‏پناه كنند، مردم نمى‏توانند از خود دفاع نمايند... شگفتااز اين وضع! چرا در شگفت نباشم در حالى كه زمين در تصرّف فردى ستمگر و دغلكار، و باجگيرى نابكار است كه بر مؤمنان بى هيچ ترحّم و دلسوزى حكمرانى مى‏كند...»(82)


3. دگرگون شدن ارزش‏ها و فضيلت‏ها


از نابسامانى‏هاى جامعه اسلامى در عصر معاويه فراموش شدن ارزش‏هاى اسلامى و حاكميت يافتن هنجارهاى عصر جاهلى بود. امام حسين عليه‏السلام در راه عراق در منزلى به نام «ذى حُسُم» در ميان ياران خود بپا خاستند و خطبه‏اى بدين شرح ايراد نمودند: «پيشامد ما همين است كه مى‏بينيد، جدا اوضاع زمان دگرگون شده، زشتى‏ها آشكار و نيك‏ها و فضيلت‏ها از محيط ما رخت بر بسته است، مردم در زندگى پست و ذلّت‏بارى به سر مى‏برند و صحنه زندگى، همچون چراگاهى سنگلاخ و كم علف به جايگاه سخت و دشوارى تبديل شده است.»(83)


4. اختناق و محو شخصيت اسلامى


امويان با كشتن و شكنجه كردن مخالفان خود و حبس آنان در زندان‏هاى مخوف، اختناق شديدى در كشور اسلامى به وجود آورده بودند. اين فشارهاى سياسى و اختناق به قدرى شديد بود كه شخصيت اسلامى مسلمانان را از بين برده بود. به عنوان نمونه، هزاران نفر از مردم كوفه، كه به امام حسين عليه‏السلام نامه نوشته بودند و با حضرت مسلم نماينده امام عليه‏السلام بيعت كرده بودند، وقتى شنيدند عبيدالله زياد حكمرانى كوفه را به دست گرفته است چنان وحشت كردند كه احدى حاضر به يارى مسلم نشد و او مظلومانه به شهادت رسيد.


حسين‏بن على عليه‏السلام در اين باره خطاب به اشراف كوفه فرمودند: «اگر بيعت شكنيد و نقض بيعت كنيد، به جانم سوگند كه، اين نخستين بار نيست كه چنين ننگى را مرتكب مى‏شويد؛ زيرا شما با پدر و برادرم و پسر عمويم مسلم بن عقيل نيز چنين بى‏وفايى كرديد. فريب خوردگى است كه كسى به وعده‏هاى پوچ شما دل ببندد. شما با اين سستى و ترس، خود را بدبخت كرديد، و بهره خود را ضايع نموديد.»(84)


چنان‏كه از سخنان امام حسين عليه‏السلام استفاده مى‏شود، مردم در عين حالى كه گرفتار تبعيض‏ها و بى عدالتى‏هاى حزب اموى بودند و از آن‏ها دلى پر خون داشتند، اما جرأت قيام و مبارزه با بنى‏اميّه را نداشتند و ظلم و ستم آنان را تحمل مى‏كردند. سخن فرزدق به امام حسين عليه‏السلام نيز اين حقيقت را تأييد مى‏كند. او در پرسش امام عليه‏السلام از وضع كوفه گفت: «قُلوب الناسِ مَعَك و سُيُوفُهُم مَعَ بني اميّة»؛(85) مردم دل هايشان با تو است و شمشيرهايشان با بنى اميّه و عليه تو.


شهيد مطهرى مى‏نويسد: «فرزدق نظر عامّه را گفت؛ عامه‏اى كه محكوم روش كُبَرا و رؤسا بودند و از خود اراده‏اى نداشتند، ولى مجمع بن عبداللّه بين اشراف بى‏ايمان و عامّه ضعيف مقلد فرق گذاشت. مجمع بن عبداللّه گفت: اما اشراف و بزرگان كوفه، رشوه‏هاى كلانى به آن‏ها پرداخت شده است و حكومت جوال‏هاى آن‏ها را پر كرده تا محبت آنان را به خود جلب كند، پس آن‏ها يكپارچه عليه تو جنگ مى‏كنند. امّا ساير مردم دلهايشان با توست و شمشيرهايشان فردا عليه شما كشيده شده است.


اين وضعيت حاصل سياست‏هاى جبارانه و ظالمانه امويان بود كه شخصيت ملت مسلمان را لكه‏دار كرده بودند، كوبيده بودند، و ديگر كسى از روح عزّت و آزادگى و ظلم ستيزى چيزى در خودش نمى‏ديد.»(86)


5. بازگشت همه جانبه فرهنگ جاهلى


چنان‏كه از سخنان امام حسين عليه‏السلام در موارد مختلف استنباط مى‏شود و منابع كهنِ تاريخ نيز از آن حكايت مى‏كند، جامعه در عصر معاويه و يزيد به صورت بنيادى به عقب برگشته بود. به همين جهت امام عليه‏السلام از گناهان و كارهاى نارواى كوچكى كه ميان عامّه مردم شايع بود سخن نگفتند، بلكه از تغيير رويه‏هاى سياسى، فرهنگى و اقتصادى و بازگشت آن‏ها از حالت اسلامى به حالت جاهلى شكوه مى‏كردند. حتى اگر گروه زيادى از مردم به قانون اسلام عمل نمى‏كردند، باز نمى‏توانست چنان شرايط و اوضاع ناگوارى به وجود بياورد كه ولى خدا و حجت حق را به ستوه آورد و آرزومند شهادت سازد.


آنچه تأثّر فرزند رسول خدا را بر مى‏انگيخت، ترك سنت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و قرآن كريم در تمام شؤون فردى و اجتماعى بود كه از طرف حكومت ديكته و ترويج مى‏شد و در عصر معاويه و يزيد تحقق پيدا كرده بود. طبيعى است كه در چنين محيطى، انسان آزاده و با ايمانى مانند امام حسين عليه‏السلام آرزوى مرگ كند و براى بيدار ساختن مردم با تمام وجود به پا خيزد. او كه از دودمان پاك نبوت بود و در دامان برجسته‏ترين انسان‏ها تربيت شده بود و به عنوان بزرگ‏ترين شخصيت دينى و اسوه و الگوى ممتاز در جهان اسلام مطرح بود، نمى‏توانست نسبت به آنچه بر اسلام و مسلمانان مى‏گذرد بى‏تفاوت باشد. سكوت او در برابر چنين وضعى، چه بسا توهّم مشروعيت آن را در افكار عمومى به وجود مى‏آورد. اين معنا، از سخنان دلپذير آن حضرت كاملاً آشكار است. آن امام معصوم عليه‏السلام فرمودند:


«أَلا تَروْنَ أَنَّ الْحقَّ لايُعْمَلُ بِهِ و أَنَّ الْبـاطِلَ لايُتَنـاهـى عنه لِيَرغَبِ الْمُؤمِنُ في لِقـاءِ ربِّهِ مُحِقا فإني لا أَرَى الموتَ إِلاّ سَعـادَةً و لا الْحَيـاةَ مَعَ الظّالِمينَ إِلاّ بَرَمـا»؛(87) مگر نمى‏بينيد به حق عمل نمى‏شود و از باطل اجتناب نمى‏گردد؟ در اين هنگام است كه شخص با ايمان بايد مشتاق ديدار پروردگارش باشد (طالب مرگ باشد). من مرگ را جز سعادت، و زندگى با ستمكاران را جز تنگدلى و ملالت نمى‏بينم.


همچنين آن بزرگوار در وصيت نامه‏شان به مهم‏ترين علّت قيام خود كه همانا امر به معروف و نهى از منكر و مبارزه با مفاسد وسيع و نابسامانى‏هاى فراوان اجتماعى و دينى بود تصريح فرمودند:«أُريدُ أَنْ امُرَ بالْمَعْروف و أَنْهى عَنِ الْمُنكَرِ و أَسيرُ بسيرَةِ جَدّي و أَبي على بن ابى طالب»؛(88) براى امر به معروف و نهى از منكر قيام كردم و به راه و رسم جدّم و پدرم على بن ابى طالب عليه‏السلام حركت مى‏كنم.


امام حسين عليه‏السلام در يكى از منازل بين راه در مورد اهداف قيام خود فرمودند: «اى مردم! پيامبر خدا فرمود: هر مسلمانى با سلطانى زورگو مواجه گردد كه حرام خدا را حلال نموده، پيمان الهى را درهم شكند، با قانون پيامبر مخالفت كند، در ميان بندگان خدا راه گناه و معصيت و دشمنى را ترويج نمايد، ولى او در مقابل چنين سلطانى، با عمل و يا گفتار اظهار مخالفت ننمايد، بر خداوند است كه اين فرد را به محلّ همان طغيانگر (آتش جهنّم) داخل كند.


اى مردم! آگاه باشيد اينان (بنى اميّه) اطاعت خدا را ترك و پيروى از شيطان را بر خود فرض نموده‏اند، فساد را ترويج و حدود الهى را تعطيل نموده و حلال و حرام خداوند را تغيير داده‏اند و من به هدايت و رهبرى جامعه مسلمانان و قيام بر ضد اين همه فساد و مفسدين كه دين جدّم را تغيير داده‏اند از ديگران شايسته ترم...»(89)



1ـ عبدالحسين احمد امينى، الغدير، ج 4، تهران، دارالكتب الاسلامّيه، چاپ دوّم، ص 248. گمراهى‏ها و حيرت‏ها به حدّى رسيد كه عزاى حسين عليه‏السلام و مصيبت‏هاى قبل و بعد از آن را به پا كرد. اى زاده مصطفى اين روز سقيفه بود كه راه كربلا را هموار كرد و از آن‏جا كه حق پدرت (على عليه‏السلام ) و مادرت (فاطمه عليهاالسلام ) غصب گرديد تو را كشتند.


2ـ لَوْ قَدَّمْتم مَنْ قَدَّمَ اللّه‏ُ وَ اَخَّرْتُمْ مَنْ اَخَّرَ اللّه‏ُ، وَ جَعَلْتُمُ الْوِلاْيَةَ حَيْثُ جَعَلَهَا اللّه‏ُ، لَمـا عـالَ وَلىُّ اللّه، وَ لَمـا ضـاعَ فَرَضٌ مِنْ فَرائِضَ اللّه، طبرسى، الاحتى، ج1، تحقيق هادى به و بهادرى، ص367.


3ـ شيخ مفيد، امالى، مشهد، بنياد پژوهش‏هاى اسلامى، ص 60.


4ـ همان، نامه 16.


5ـ نهج‏البلاغه، خطبه 192.


6ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 44، تهران، ص 340 / ابو جعفر محمدبن جريرطبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج 3، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، ص 305.


7ـ إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُوءَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها (نساء:58) يكى از مصاديق بارز امانت در آيه شريفه حكومت و مسؤوليت‏هاى اجتماعى مى‏باشد. مجمع‏البيان، ج2،ص 63.


8ـ پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند: «سَتَكونُ فِتَنٌ لايَسْتَطيعُ الْمؤمِنُ أَنْ يُغَيَّر فيها بِيَدٍ و لالِسـانٍ»؛ به زودى فتنه‏هايى پديد خواهد آمد كه در آن فرد مؤمن نمى‏تواند اوضاع را به دست و زبان تغيير دهد. ر.ك. محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 18، ص144، شيخ صدوق، امالى، ص302.


9ـ نهج‏البلاغه، خطبه 3 (شكيبايى ورزيدم، ولى به كسى مى‏ماندم كه خاشاك چشمش را پر كرده، و استخوان راه گلويش را گرفته است).


10ـ علامه امينى، الغدير، ج 6، ص 188.


11ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 8، قم، منشورات مكتبة آية‏اللّه مرعشى نجفى، 1404 ق، ص 111.


12ـ ابوالقاسم اجتهادى، بررسى وضع مالى و ماليه مسلمين، تهران، سروش، 1363، ص 05 به نقل از: طبقات ابن سعد، ج 3، ص 217.


13ـ يعقوبى، پيشين، ج 2، ص 106.


14ـ سليم بن قيس، اسرار آل محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، چاپ هفتم، ص 152-153 / شيخ عباس قمى، سفينة‏البحار، ج 2، ص 165.


15ـ سليم بن قيس، پيشين، ص 154 / شيخ عباس قمى، سفينة‏البحار، ج2، ص 165 / همو، نفس الرّحمن، ص 144.


16ـ ابن ابى‏الحديد، پيشن، ج 3، ص 11-13.


17ـ ابن ابى‏الحديد، پيشين، ج1، ص 198 / امينى، الغدير، ج 8، ص 286.


18ـ مسعودى، مروج الذّهب، ج 2، ص 350 / امينى، پيشين، ج 6، ص 286.


19ـ طبرى، پيشين، ج 3، ص 365 / ابن ابى‏الحديد، پيشين، ج 2، ص 129.


20ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ج 1، ص269. قطيعه و قطائع به زمينى گفته مى‏شود كه متعلق به بيت‏المال است و زارع بايد خراج آن را پرداخت كند. به واگذار كردن چنين زمينى به افراد و دريافت ماليات ناچيز قطيعه (تيول) گفته مى‏شود.


21ـ همان، ص 199.


22ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 2، ص 49. قـالَ رَسُولُ اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله : صَنْفـانِ مِنْ أُمَّتي إِذا صَلُحـا صَلُحَتْ أُمَّتي وَ إِذا فَسَدا فَسَدَتْ أُمَّتي قيلَ يـا رَسُولَ اللّه‏ مَنْ هُمـا قـالَ: اَلفُقَهاءُ وَ الاُْمَراءُ.


23ـ نهج‏البلاغه، خطبه 216. فَلَيْسَتْ تَصْلُحُ الرَّعِيَّةُ إِلاّ بِصَلاحِ الْوُلاةِ.


24ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 33، ص 208. «تَلَقَّفُوهـا يـا بَني عَبْدِ شَمسٍ تَلَقُّفَ الْكُرَةِ فَوَاللّهِ مـا مِنْ جَنَّةٍ وَ لا نـارٍ وَ مـا زَلْتُ أَرْجُوهـا لَكُمْ إِلىَ أَبْنـائِكُم وِراثَةٌ».


25ـ سعيد بن مسيّب مى‏گفت: خدا معاويه را كيفر بدهد، او خلافت را تبديل به سلطنت كرد. خود معاويه نيز مى‏گفت: من نخستين پادشاهم. (تاريخ يعقوبى، ج2، ص221).


26ـ يعقوبى، پيشين، ج 2، ص 220.


27ـ ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج1، ص202.


28ـ سبط بن الجوزى، تذكرة الخواص، منشورات المطبعه الحيدريه، النجف الاشرف، 1382ق، ص286، و زبير بن بكار، الاخبار الموفقيات، منشورات الشريف الرضى، ص574.


29ـ ابن اثير، النهاية فى غريب الأثر و الحديث، ج 3، مادّه عَهَر.


30ـ محمدبن يعقوب كلينى، الكافى، تهران، دارالكتب، چاپ چهارم، ج5، ص 419 / امينى، الغدير، ج 10، ص 216 به نقل از مسند احمد، ج 5، ص 38-46.


31ـ ابوبكر احمد بن‏الحسين بيهقى، السنن الكبرى، بيروت، دارالفكر، ج 7، ص 403.


32ـ علامه‏امينى در جلد10 الغدير، ص217 احاديث‏متعددى در اين‏باره‏نقل‏كرده‏است.


33ـ امينى، پيشين، ج10، ص219 / مسعودى، مروج الذهب، ج3، ص 15 / امينى، پيشين، ج10 ص 220.


34ـ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، داراحياء التراث العربى، بيروت، ص 470.


35ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 183 / ابن اثير، پيشين، ج 2، ص 470.


36ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ص182.


37ـ طبرى، الاحتجاج، ج2، ص161 / مجلسى، بحارالانوار، ج 44، ص 212.


38ـ محمدبن‏عقيل، النصايح الكافيه لمن يتولّى معاوية، مطبعة الجناج، بغداد، ص 94.


39ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج20، ص26.


40- همان، ج 8، ص 201.


41و42- علامه امينى، الغدير، ج10، ص193.


43ـ همان، ص 191، براى اطلاع بيش‏تر در اين زمينه ر.ك: به الغدير، ج 10.


44ـ بنى هاشم از نظر نسب به هاشم بن عبد مناف و بنى‏اميّه نيز به عبد شمس بن عبد مناف مى‏رسند، لذا عبد مناف جدّ مشترك بنى هاشم و بنى اميّه است؛ امّا به تعبير على عليه‏السلام هرگز «اميّه» همچون «هاشم» و «حرب» به سان «عبدالمطلب» و «ابوسفيان» مانند «ابوطالب» نبودند و نيز هيچ مهاجرى همچون آزاد شده از بند اسيرى نيست، هرگزآلوده‏نسب،مانند خاندان و دودمان پاك و معصوم نمى‏باشد.( نهج‏البلاغه، نامه 17).


45ـ مسعودى، مروج الذهب، ج3، ص454 / ابن ابى‏الحديد، پيشين، ج 1، ص 463 / زبير بكّار، الأخبار الموفقيات، منشورات الشريف الرضى، ص 576.


46ـ مسعودى، پيشين، ج 3، ص 454.


47ـ ابن ابى‏الحديد، پيشين، ج 11، ص 44.


48ـ همان، ج 13، ص 219-220.


49ـ «سبّ» يعنى بدگويى و لعن كردن، مجمع‏البحرين، ج2.


50ـ امينى، پيشين، ج 10، ص 257 / طبرى، پيشين، ج 6، ص 149 / مسعودى، مروج الذهب، ج 1، ص 61 / سبط بن الجوزى، تذكرة الخواص، ص 12.


51ـ ر.ك، امينى، الغدير، ج10، ص 257-267.


52ـ امينى، پيشين، ج 10، ص 263 / از مسند احمد، ج 1، ص 188 و الاغانى، ج16، ص2 و المستدرك، ج 1، ص 385.


53ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ج 2، ص 45.


54ـ همان، ج 4، ص77.


55ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 39، ص 321.


56ـ ابن ابى الحديد، ج 11، ص 44.


57ـ على عليه‏السلام درباره فتنه بنى اميّه مى‏فرمايد: «ترسناك‏ترين فتنه‏ها از نظر من، فتنه بنى اميّه است؛ فتنه‏اى است ظلمانى و تار، حكومت آن بر همگان، و آزارش دامنگير مردم نيكوكار و ديندار، آن‏كه فتنه را بشناسد آزار آن بدو رسد و آن‏كه آن را نبيند و نفهمد از بلاى آن برهد. به خدا سوگند! پس از من فرزندان اميّه را براى خود اربابان بدى خواهيد يافت، چون ماده شتر كهنسالِ بدى خوى كه به دست بر زمين كوبد و به پالگد زند و به دندان گاز گيرد، و از شير خود آن‏ها را منع كند همواره با شما با سختى رفتار كنند جز كسانى كه براى آن‏ها سودى داشته باشد و يا لااقل به آن‏ها ضرى نرساند. شكنجه‏هاى آن‏ها بر شما طولانى خواهد شد تا آن‏جا كه پيروزى شما بر آن‏ها به پيروزى بردگان بر مالك خويش، و يا تابع بر پيشواى خود مى‏ماند. (و به آسانى بر آن‏ها پيروز نخواهيد شد). فتنه‏هاى آن‏ها پشت سر يكديگر با قيافه زشت و ترسناك بر شما فرو مى‏بارند، نه راهنمايى در آن خواهد بود و نه پرچم نجاتى در لابه‏لاى آن به چشم مى‏خورد... در آن هنگام قريش دوست دارد آنچه در دنياست بدهد تا يك بار مرا ببيند؛ گر چه لحظاتى كوتاه به اندازه كشتن شترى باشد تا با اصرار از آن‏ها چيزى را بپذيرم كه ـ امروزه پاره‏اى از آن را مى‏خواهم و نمى‏دهند! (نهج‏البلاغه، خطبه 93).


58ـ شيخ مفيد، الارشاد فى معرفة حجج اللّه على العباد، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، لبنان، ص 171 / ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج1، ص211.


59ـ على بن محمد ابن اثير، اسد الغابة فى معرفة الصحابه، بيروت، دارالفكر، ج 1، ص 385.


60ـ حياة‏الصحابة، ج4، ص 511 به نقل از بحث‏هاى استاد جعفر سبحانى/ مهدى پيشوايى، شخصيت‏هاى اسلامى شيعه، قم، انتشارات توحيد، چاپ دوّم، 1373، ج 2، ص171.


61ـ ابن اثير، اسدالغابة، ج 1، ص 385.


62ـ ابواسحاق ابراهيم بن محمد ثقفى، الغارات، ترجمه عبدالحميد آيتى، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1371، ص160.


63ـ محمد ابن سعد، الطبقات الكبرى، بيروت، دارالكتاب العربى، ج6، ص219.


64ـ مسعودى، مروج الذهب، ج3، ص12.


65ـ الغدير، ج11، ص53.


66ـ خوارزمى، مقتل الحسين عليه‏السلام ، ج1، ص185.


67ـ مرتضى مطهرى، حماسه حسينى، صدرا، ج3، ص89.


68ـ مسعودى، مروج الذهب، ج3، ص79.


69ـ طبرى، پيشين، ج 4، ص 304، ابن اثير، پيشين، ج 2، ص535.


70ـ امينى، الغدير، ج 3، ص260 / ابن‏ابى‏الحديد، پيشين، ج 14، ص279.



ليتَ اشياخى ببدر شهدوا


   


جزع الخزرج من وقع الاسل



قَدْ قَتَلْنَا الْقَوْمَ مِنْ سـاداتِهِم


   


وَ عَدَلْنـا مَيْل بَدْرٍ فَاعْتَدِلْ



فَاَهَلُّوا وَاسْتَهَلُّوا فَرَحاً


   


مِنْ بَني أَحْمَدَ مـا كـانَ فَعَل



لَعِبَتْ هـاشِمُ بِالْمُلْكِ فَلا


   


خَبرٌ جـاءَ وَ لا وَحىّ نَزَل



71ـ نام يكى از معشوقه‏اى او بوده است.


72ـ ام حيم كينه همان عليّه بوده است.


73ـ سبط بن جوزى، همان، ص250.


74ـ مسعودى، مروج الذهب، ج3، ص80-84.


75ـ سوره مباركه محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، آيات 22 و 23. اگر (از اين دستورها) رويگردان شويد، جز اين انتظار مى‏رود كه در زمين فساد و قطع پيوند خويشاوندى كنيد؟! آن‏ها كسانى هستند كه خداوند از رحمت خويش دورشان ساخته گوش‏هايشان را كر و چشم‏هايشان را كور كرده است.


76ـ تذكرة ابن جوزى، ص 257.


77ـ موسوعة كلمات الامام الحسين عليه‏السلام ، معهد تحقيقات باقرالعلوم، ص 258.


78ـ سيدبن طاووس، اللهوف على قتلى الطفوف، مترجم: صحفى، ص22.


79ـ ابومخنف، مقتل الحسين عليه‏السلام ، قم، ص 85 / محمدصادق نجمى، سخنان حسين بن على عليه‏السلام ، از مدينه تا كربلا، قم، دفتر انتشارات جامعه مدرسين، ص 54.


80ـ موسوعة كلمات الامام حسين عليه‏السلام ، ص 276، از تحف العقول، ص 168 و بحارالانوار، ج 44، ص 79.


81ـ طبرى، پيشين، ج 4، ص 304 / ابن‏اثير، الكامل، ج 2، ص 552.


82ـ موسوعة كلمات الامام الحسين عليه‏السلام ، ص 276 به نقل از: بحارالانوار، ج 100، ص 79 و تحف العقول، ص 168.


83ـ محمدباقر مجلسى، همان، ج 44، ص 192.


84ـ خوارزمى، مقتل‏الحسين عليه‏السلام ، ج 1، ص 234/ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 44، ص 383.


85- ابن اثير، الكامل، ج 2، ص 547.


86ـ مرتضى مطهرى، حماسه حسينى، ج3، ص 145. متن سخنان مجمع چنين است: اما اشراف الناس فقد عظمت رشوتهم و ملئت عزائرهم، يستمال به ودّهم و يستلخص به نصيحتهم، فهم البّ واحدّ عليك و امّا سائر الناس، فإِنّ افئدتهم تَهوي اليك و سُيُوفهم غدا مشهورة عليك (لوط بن يحيى بن سعيد بن مخنف، مقتل ابى مخنف، تعليفه حسن غفارى، قم، مطبعة العلمية، 1398ق، ص88.


87ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 44، ص192.


88- خوارزمى، مقتل‏الحسين عليه‏السلام ، ج2، ص 273 / محمدباقر مجلسى، همان، ج 44، ص 329.


89ـ طبرى، پيشين، ج 4، ص 304 / ابن اثير، پيشين، ج 2، ص 552 / محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 44، ص 382.


١٥:٠٤ - جمعه ٣١ مرداد ١٣٩٩    /    شماره : ١١٣٢٢٢    /    تعداد نمایش : ٨٦


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





مقالات گروه

نقدی بر آخرین سخن امام حسین(ع) با شَمِر

نویسنده: حسین حسینیان مقدم؛ برخي مقاتل آخرين لحظات زندگي حضرت سيد الشهداء(ع) را چنين واگويه کرده‎اند که وقتي شمر بر سينه حضرت نشست، امام(ع) فرمود: «مَنْ أَنْتَ، فَقَدِ ارْتَقَيتَ مُرْتَقي عَظيماً فقال: هو(انا) الشَّمِر». منابع شيعي و سني اين خبر را تا قرن يازدهم براي جناب سيد الشهداء(ع) نقل نکرده‎اند.

بازخوانی چند گزارش عاشورایی بر اساس بسترشناسی حوادث قیام

نویسندگان: ابراهیم گودرزی، نعمت الله صفری فروشانی و سید محمدحسین مقدس نیان؛ همان گونه که برداشت های گوناگون از گزارش های قیام عاشورا، زمینه ساز ارائه دیدگاه هایی متفاوت و گاه متعارض درباره چیستی و چرایی قیام سیدالشهدا(ع) بوده است، بازخوانی این گزارش ها می تواند زمینه ساز رسیدن به تحلیل هایی نو و ژرف از بستر و بایسته های رویدادهای مربوط به قیام عاشورا و در نتیجه شناخت هرچه بهتر این قیام شود.

گفت و گو با نظام سلطه در سيره امام حسين(ع)(بخش دوم)

دكتر محمد الله اكبري: گزارش هايي كه در منابع معتبر وجود دارد، در روزهاي اول اقامت امام حسين(ع) و عمر سعد در كربلا، بارها در جلسات متعدد، با هم گفت و گو كردند كه مشكل به گونه‌اي حل شود كه به جنگ منجر نشود.

گفت و گو با نظام سلطه در سيره امام حسين(ع)(بخش اول)

دکتر محمد الله اکبری: امام تا وقتي كه اسلام در مسير درستي حركت مي كند، با كسي سر جنگ ندارد ولو حاكم هم نيست. اما وقتي اسلام دارد وارونه جلوه داده مي شود، وظيفه اش اين است كه بر فساد صبر نكند، چون جامعه، جامعۀ اسلام است.

بستر تاریخی عزاداری امام حسین (ع) در اهل سنت

نویسنده: رسول جعفریان؛ در این نوشتار نگارنده بر آن است که بستر های تاریخی عزاداری امام حسین علیه السلام در اهل سنت را مورد واکاوی و بررسی قرار دهد.

نقد و ارزيابي كتاب«الفتوح» بارويكرد به حادثه كربلا

با کنکاش در منابع تراجم نگاري و کتاب شناسي قرن هاي سوم چهارم هجري ،در مي يابيم که کتاب «الفتوح »و نويسنده ي...

امام حسين عليه السلام و قيام براى تشكيل حكومت اسلامى

معاويه بن ابى سفيان در طول دوران حكومتش جامعه اسلامى را از هويت خود دور مى ساخت در چنين موقعيتى امام حسين(ع) با...

تأثیر نهضت سرخ حسينى(ع) بر پیروزی نهضت خمينى(ره)

مفروض اين نوشتار اين است: "قيام سرخ امام حسين ‏عليه السلام بر پيروزى انقلاب اسلامى تأثير گذاشته است." اين...

بررسي مستند حيات حضرت زينب(س) و نقش آفرینی در نهضت حسینی

بررسي مستند حيات حضرت زينب(س) و نقش آفرینی در نهضت حسینی(بر اساس منابع پیش از قرن هفتم هجری) مقاله برگزیده در...

ویژه نامه های سخن تاریخ